به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت یازده

سخته اتفاقی که خودت هم نمیدونی چی شده رو برای کسی بخوایی توضیح بدی. وقتی یلدا پرسید داستان چیه یه همچین حسی داشتم. نمیدونستم واقعا چی شده. کدوم زن و مرد برای من سند گذاشتند. یلدا و سعید هم مثل من گیج شده بودند. یلدا گفت: مطمنی گفت یه زن و مرد. شاید اشتباه شنیدی؟
– نه بابا. یعنی چی!؟
– یلدا گفت: کاری نداره میریم کلانتری ازشون میپرسیم. اینطوری معلوم میشه.
– سعید خندید و با حالت مسخره بازی گفت: بابا یکی پیدا شده یه حالی داده سند گذاشته. حالا هرکی بوده. چیکار داری کی بوده. اصلا میخوای بریم ازش شکایت کنیم؟
– یلدا جدی گفت: لودگی نکن سعید، مگه میشه یکی ندیده و نشناخته بیاد برای یکی سند بزاره و بره؟
– سعید با همون لحن مسخره گفت: بابا مگه نشنیدی ادمای خیر میرن زندانی آزاد می کنند، خوب این ادم خیر خیلی پولدار نبوده، با سند زندانی آزاد کرده.
یلدا دوباره گفت: سعید بسه.
ولی سعید ادامه داد: چیو بسه یلدا؟ راست میگم دیگه. پس کی سند گذاشته. غیر از ما چند نفر کی خبر داشت علیرضا بازداشت شده؟ هیشکی. مگه اینکه یکی عاشقش شده ، خواسته آزادش کنه تا علیرضا زیر دینش بمونه و مجبور شه باهاش ازدواج کنه. اگه اینطوری باشه خیلی سینمایی میشه ها.
وسط مسخره بازی های سعید وقتی گفت عاشق یهو ذهنم رفت سمت دیبا. بی اختیار گفتم : دیبا!
نمیدونستم چرا اما حدس زدم کار دیبا باشه. حرفمو ادامه دادم ، گفتم: اره دیبا. سعید راست میگه. کسی غیر از ماها خبر نداشت. خوب تو و سعید که نبودید، منم که اون تو بودم میمونه…
سعید ناخواسته گفت: پس میمونه دیبا و فرشاد!
برای چند لخظه سکوت همه جا رو گرفت. فکرشم نمیکردم یه روز اسم فرشاد رو کنار دیبا بشنوم. جمله سعید مثل پتک رو سرم فرود اومد. البته انگار جواب معادله همین بود. دختر و پسری که برای من سند گذاشتند. دیبا و فرشاد.
یلدا که از حرفای سعید خونش به جوش اومده بود، زبونش رو گزید و ناراحت گفت: سعید! معلومه چی میگی. صد دفعه گفتم انقدر پشت هم حرف نباف به هم. تهش میشه این.
سعید ناراحت گفت: به خدا منظوری نداشتم، گفتم یکم شوخی کنم فضا عوض شه. بعدشم گفتید از ما کی مونده، ناخواسته گفتم فرشاد و دیبا.
رو کرد به من و گفت: علیرضا به خدا منظوری نداشتم، من میدونم تو از فرشاد خوشت نمیاد. ببخشید اگه ناراحت شدی.
یلدا دلداری وار نشست روبروم و گفت: علیرضا اصلا معلوم نیست کار اونا باشه. سعید بی فکر یه مشت حرف رو چیده کنار همدیگه. جدی نگیر.
نیم ساعتی نگذشته بود که صدای زنگ در اومد و سعید جواب داد و گفت: دیباست.
جا خوردم. به یلدا گفتم دیبا اینجا چیکار میکنه؟
– وای یادم رفته بود، با دیبا قرار داشتیم بیاد اینجا با هم بریم جایی. تو که یهو اومدی اصلا فراموش کردم.
یلدا یه نگاهی به من کرد و گفت: علیرضا بلند شو با سعید برید تو اتاقش. تو این وضعیت با هم رودررو نشید بهتره. ما هم یه چایی میخوریم تا حاضر بشم و باهاش بریم.
بهش گقتم: نه یلدا. چرا باید قایم بشم! اتفاقا فرصت خوبی ازش بپرسم چرا با اون فرشاد لعنتی برای من سند گذاشته.
یلدا گفت: علیرضا، تو الان عصبانی هستی یه چیزی میگی بینتون دعوا میشه. بزار اول مطمئن شیم بعدا. اصلا من خودم ازش میپرسم بهت میگم. فعلا شما برید تو اتاق سعید و لطفا بیرون نیایید.
حرفاش مثل همیشه منطقی بود. پس با سعید رفتیم تو اتاقش ولی من پشت در گوش وایسادم تا ببینم چی میشه.

پایان قسمت یازده