به نام خدا

بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت چهارده

سارا!…..
وقتی این اسمو شنیدم خشکم زد. یعنی چه که سارا میتونه مشکل منو حل کنه.
تموم خشمم رو ریختم تو چشمام و زل زدم تو چشمای سعید و گفتم: حالیت هست چی میگی؟ سارا؟ تو؟ من؟
سعید با اضطراب بیشتر از قبل اومد تو حرفم و گفت: ببین علیرضا میدونم جا خوردی ولی فقط چند دقیقه به حرفام گوش کن. بعد هر چی تو بگی.
– با همون عصبانیت گفتم: نمیخوام گوش بدم. من و یلدا داریم خودمونو میکشیم تو بیخیال فرشاد و این دختره سارا بشی، اونوقت تو ولکن که نیستی هیچ، تازه …
دوباره حرفم رو قطع کرد و این بار بی پروا و عصبی گفت: بابا چرا فک میکنید من هیچی نمی فهمم فقط تو و یلدا میدونید. تو فکر میکنی من فرشاد رو نمیشناسم، نمیدونم چجور آدمیه؟ اتفاقا خیلی هم خوب میشناسم، اره فرشاد یه ادم رفیق باز و خوشگذرونه. از رو تفریح هر چند وقت یه بار با یه دختره. دانشگاه اومده واسه تفریح و عشق و حال. حالا هم گیر داده به دیبا تا لج تو رو دربیاره. چون از تو خوشش نمیاد…
میبینی همه اینا رو میدونم. علیرضا من میدونم نسرین و سارا هم به واسطه فرشاد با من دوست شدند، اما سارا فرق میکنه. الان رابطه من و سارا خیلی جدی شده. اون مثل نسرین نیست. ادم حسابیه. الانم مطمنم میتونه مشکل تو رو حل کنه.
با اینکه با بخشی از حرفاش موافق نبودم گفتم: قبول. اصلا گیریم تمام حرفای تو درست. ولی سارا چجوری میخواد مشکل منو حل کنه؟
– خوب معلومه، پول بدهی تو به اون نزول خوره رو میده تا سند فرشاد آزاد شه.
– سارا پول بدهی منو میخواد بده؟
– سارا که نه! باباش قراره این پولو بده.
با یه خنده مسخره بهش گفتم: ببین وقتی میگم ساده ای بهت بر میخوره میگی من عقل کلم. آقای عقل کل پدر سارا چرا باید بدهی های منو بده. نکنه چون رفیق داماد آیندشم.
یکم ناراحت شد و گفت: د اخه نمیزاری حرفم تموم شه. کامل به حرفام گوش کن متوجه میشی. ببین من و سارا واقعا همو دوست داریم و قراره بزودی من برم خواستگاریش. ولی خوب احتمال زیاد باباش مخالفت کنه که من یه لا قبا بشم دامادشون.
– چه عجب اینو فهمیدی!
– میزاری حرفم تموم شه؟
– بفرمایید.
– من دنبال این بودم یجوری خودم رو نشون بدم به باباش. سارا بهم گفته بود باباش چند وقته به شریکش مشکوک شده و حس میکنه شریکش داره دورش میزنه و دنبال کسی هست که بتونه به ایمیل های شریکش نفوذ کنه تا با مدارکی که هست بتونه دست شریکش را رو کنه. از اونجایی هم که تو دانشگاه ما فقط یه هکر مورد اعتماد به اسم علیرضا فرهمند وجود داره این پیشنهاد رو به من که صمیمی ترین دوست این هکر هستم داد.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم: هیچ معلوم هست چی میگی سعید؟ میدونی که من دیگه کار هک انجام نمیدم.
سعید دوتا دستاش رو گذاشت رو بازوهامو آتیش رفاقتش رو زیاد کرد و خواهش وار گفت: ببین علیرضا الان شرایط استثنایی هست. تازه خلاف هم نیست. تو مچ شریک باباهه رو میگیری، اون پول میده. هم مشکل تو حل میشه و هم من پیش سارا و باباش روسفید میشم و خودی نشون میدم. اینطوری باباش هم از من خوشش میاد و احتمالا با ازدواج ما مخالفت نمیکنه.
دستاش رو از بازوم جدا کردم و با قاطعیت گفتم: نه! من با خودم قرار گذاشتم دیگه کار هک نکنم.
– اه. چقدر لجبازی. بابا این تنها راه نجات تو از این مخمصه است. به دیبا فکر کن، به این که با پرداخت چک ها سند فرشاد آزاد میشه و کلی اتفاق خوب دیگه.
علیرضا فردا باهاش قرار بزارم؟
فکر بدی نبود اما ته دلم میگفت نه. نمیدونستم اصلا حالم خوب نبود. برای همین به سعید گفتم: بزار یکم فکر کنم!
سعید با خوشحالی ماچم کرد و گفت: دمت گرم. فک کن. برو خونه قشنگ فک کن. ولی ایشالله جوابت مثبته. اینطوری جفتمون به مرادمون میرسیم.

پایان قسمت چهارده