به نام خدا

بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت پانزده

به خاطر علاقه شدیدم به کامپیوتر و اینترنت و گذروندن دوره های هک و امنیت و هک کردن و نفوذ به سیستمهای دانشگاه و جاهای دیگه، تو دانشکده معروف بودم. اما چند وقتی بود، به خاطر یه سری داستانها دور هک رو خط کشیده بودمو کلا گذاشته بودم کنار. و با خودم عهد کرده بودم دیگه سمت این داستانها نرم.
اونروز وقتی سعید این پیشنهاد رو داد اول قاطعانه رد کردم ولی بعدش که یکم فکر کردم ، قاطعیتم کم شد. یه جورایی تو یه دوراهی گیر افتاده بودم. از یه طرف قول و قراری که با خودم گذاشته بودم که دیگه سمت هک مخصوصا برای منافع شخصی و کارهای غیرقانونی نروم رو زیرپامیزاشتم ولی از طرف دیگه با انجام این کار اکثر مشکلات این چندوقته همه با هم حل میشد.
درسته از دست دیبا ناراحت بودم ولی هنوز دوستش داشتم و باید هر کاری میکردم تا بهش برسم. تصمیم سختی بود. با اینکه دلم با سارا و خانوادش صاف نبود و ته دلم یه جورایی حس خوبی بهشون و این کارشون نداشتم اما وقتی سعید زنگ زد، جوابش رو مثبت دادم و گفتم اینکار رو انجام میدم اما یه شرط دارم اینکه هیچکس مخصوصا یلدا و دیبا از موضوع خبردار نشوند. نمیخواستم ببینند که به اجبار دست به چه کاری زدم.
سعید قرار شد تا شب اطلاعات حساب رو برام بفرسته تا شروع کنم.
انگار داشت همه چی درست میشد، ولی نمیدونم چرا حالم خوب نبود. قاعدتا باید خیلی خوشحال می بودم ولی نبودم. شاید هنوز ته دل موافق این راه نبود. اما چاره ای نداشتم. وقتی یاد دیبا و سند فرشاد می افتادم مصمم تر میشدم. اون شب هم تا صبح نخوابیدم و یه شب هم به بی خوابی های من اضافه شد. تا صبح بیدار بودم و شروع کردم به هک کردن ایمیل شریک بابای سارا.
صبح که شد تقریبا کارم تموم شده بود و اطلاعات و مدارک زیادی رو به دست اورده بودم. مداری که میشد حدس زد خیلی بی ارزه . سریع زنگ زدم به سعید و گفتم : اقا کار من تمومه. قرار بزار مدارک رو تحویل بدیم. سعید با خوشحالی زیادی بهم گفت: دمت گرم داش علی. ایشالله جبران کنم، داداش خیلی حال دادی و … از این حرفا. فقط گفت: علیرضا تو نمیخواد بیایی بده من خودم تحویل میدم بهشون. گفتم : چرا؟ نه بزار خودم بیام یه وقت سرت کلاه نذارند، به نظر مدارک مهمی میاد.
سعید زیر بار نمیرفت و تاکید داشت تنهایی بره پیش سارا و پدرش. وقتی اصرار منو دید مجبور شد بگه که : ببین علیرضا راستش من یه چیزی رو بهت نگفتم، سارا پیشنهاد داد به باباش بگیم من قراره این کار را انجام بدم و اسمی از تو نیاریم، اینطوری من پیش پدر سارا خیلی اعتماد و اعتبار پیدا میکنم. برای تو هم که فرقی ندازه، مهم اون مبلغ هست که تو میگیری.
با ناراحتی بهش گفتم: اقا سعید میبینم که دروغ گفتنم خوب یاد گرفتی؟
صداشو نازک کرد و گفت: نه بابا این چه حرفیه. پیشنهاد جفتمون بود که باباش از من خوشش بیاد. بعدشم دروغ نگفتم که فقط یکم راستش رو نگفتم.
– ببین سعید این قضیه یکم بو داره، درسته من به اون پول به شدت نیاز دارم ولی …
پرید تو حرفم و گفت: ولی چی؟ بابا علیرضا چرا داستان رو معماییش میکنی. مدارک رو برام بفرست، منم پولت رو که ازشون گرفتم دو دستی تقدیم میکنم ولسلام.
گفتم: اوکی. من مدارک رو الان برات میفرستم. خداکنه همه چی خوب پیش بره. مدارک رو که براش فرستادم تصمیم گرفتم یکم برم استراحت کنم. با اینکه چند شب نخوابیده بودم اما اصلا خوابم نمی اومد. دائم به کار خودم فکر میکردم. من با این کارم نه تنها یه کار خلاف و جرم انجام داده بودم و قانونا و شرعا مسول بودم ، بلکه سعید رو هم هول داده بودم تو داستانی که خودم ازش مطمئن نبودم. نمیدونستم چی میشه و این دلشوره ام رو بیشتر میکرد.
فقط امیدوار بودم به اینکه شریک بابای سارا واقعا ادم ناتو و کلاهبرداری بوده باشه و من با این کار جلوی یه خلاف بزرگ رو گرفته باشم. اینطوری حداقل کمی آروم میشدم. نزدیکای ظهر بود که دیدم سعید زنگ زد و گفت: علی جون حله آقا. چک رو گرفتیم به تاریخ فرداست. فردا که چک نقد شه پول تو حسابته. علیرضا مشکلات تموم شد. لبخند بزن.

پایان قسمت پانزده