به نام خدا

بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت هفده

تموم ذهنم ریخته بود به هم. از وقتی سعید برگشته بود و داشت اون حرفا رو میگفت هنگ کرده بودم. نمیدونستم اصلا چه خبره. اصلا یعنی چی سارا فرشاد رو پیچونده؟ رو کردم به سعید و گفتم: سعید. من اصلا نمی فهمم تو چی میگی؟
سعید که حالش بهتر از من نبود یه نگاه بهم کرد و گفت: منم چند دقیقه است یه چیزایی رو فهمیدم. البته اگه چیز دیگه ای نباشه که من ندونم.
سعید واقعا حالش خوب نبود. بغض تو گلوش جلوی حرف زدنش رو گرفته بود. ولی باید میفهمیدم قضیه چیه. من تمام زندگیمو پای این جریان گذاشته بودم. بهش گفتم: داستان سارا چیه سعید؟
گفت: سارا… و بغضش ترکید. زد زیر گریه. و دیگه هیچی نگفت.
نباید بیشتر از این اذیتش میکردم. ولی داستان پیچیده تر از این حرفا بود. تصمیم گرفتم به یلدا خبر بدم. بخاطر اینکه اولا اون تو شرایط سخت منطقی تر از همه ما بود و تصمیمات بهتری میگرفت و ثانیا سعید با اون سابقه روحی خراب الان نیاز داشت که خواهرش کنارش باشه.
به یلدا که خبر دادم بلافاصله راه افتاد. با اینکه پشت تلفن سعی کردم زیاد نگرانش نکنم ولی نگران خودش رو رسوند به خونه ما. تا اومد تو و سعید رو دید با اینکه از دست کارای سعید عصبانی بود و مطمئن بود دست گل جدید به آب داده ولی نتونست احساسات خواهرانه اش رو کنترل کنه و سعید رو بغل کرد و یه بغل سیر با هم گریه کردند.
وقتی یکم آروم شدند سارا رو به من کرد و گفت چی شده علیرضا؟ جریان چیه؟
سخت بود توضیح ماجرایی که هنوز نمیدونی چی شده. ولی باید میگفتم. دروغ و پنهون کاری فقط ماجرا رو بدتر میکرد. نشستم روبروی یلدا و بی مقدمه گفتم: ببین یلدا من برای اینکه بتونم از این باتلاق نزول بیام بیرون تصمیم گرفتم یه کار هک انجام بدم. البته هک کردن اطلاعات یه کلاهبردار برای شریکش. ولی مثل اینکه اوضاع اونطور که باید پیش نرفت.
یلدا پرسید: یعنی چی؟ هک اطلاعات شریک کی؟ کدوم کلاهبردار؟ ربطش به سعید چیه؟
تا اومدم چیزی بگم سعید پرید تو حرفم و گفت: شریک پدر سارا.
یلدا جا خورد و گفت: چی میگی سعید؟ سارا!
-بذار حرفم رو بزنم دیبا: اره من هنوز با سارا ارتباط داشتم. چند وقتی بود دیبا میگفت رو مخ علیرضا کار کنم تا بیاد حساب شریک باباش که داشت تو حساب ها دست میبرد رو هک کنه و باباش با اون مدارک بتونه کلاهبرداری شریکش رو ثابت کنه. پول خوبی هم گیرش میومد. اینطوری با اون پول هم مشکلات علیرضا حل میشد و هم من پیش پدر سارا موجه دیده میشدم. بنابراین اون روز وقتی علیرضا با دیبا بحثش شد و از خونه زد بیرون رفتم دنبالش و موقعیت مناسب دیدم تا بهش بگم. اولش قبول نکرد ولی با اصرار من و موقعیت بدی که داشت قبول کرد.
یلدا که به شدت جا خورده بود رو کرد به من گفت: اره علیرضا؟ تو قبول کردی؟
نمیدونستم چی بگم و فقط سکوت کردم.
سعید ادامه داد: ما اطلاعات رو دادیم به علیرضا و اونم برامون هک کرد. بعدش ما رفتیم شرکت بابای سارا. یه شرکت شیک و پیک تو ظفر. چون قرار بود بگیم من اطلاعات رو هک کردم و خودی نشون بدم جلوی بابای سارا، علیرضا نیومد. تو شرکت همه چی طبق برنامه رفت جلو و سارا هم چک رو از باباش گرفت و اومدیم. چک به تاریخ فردا بود که میشه امروز. امروز قرار بود سارا بیاد دنبالم تا بریم بانک که… نیومد. هرچی هم زنگ زدم جواب نداد…
من که سکوت سعید رو دیدم بجاش گفتم: بعدش سعید میفهمه سارا پیچوندش.
یلدا که داشت سعی میکرد این همه اتفاق رو هضم کنه رو کرد به سعید و گفت: خوب ادامه اش…
-نمیدونم منم تا همینجا میدونم گفتم شاید تو بیایی بگه بهمون!
یلدا گفت: سعید از کجا میدونی سارا پیچوندت؟
– فرشاد بهم گفت. اخه سارا اونم پیچونده و رفته
همون موقع تلفن سعید زنگ زد. سعید جواب داد و بعدش گفت، باید بریم.
– کی بود؟ کجا؟
– فرشاد بود.
یلدا گفت: فرشاد؟ بابا اصلا فرشاد ربطش چیه بی این داستان؟
سعید که داشت کفش هاش رو میپوشید، یه نگاهی به ما کرد و گفت: بزودی میفهمیم.

پایان قسمت هفده