به نام خدا

بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت هجده

گویا فرشاد خبری از سارا بدست اورده بود یا اینکه میخواست در اینباره صحبت کنه. چون وقتی به سعید زنگ زد سعید بلافاصله آماده شد و گفت باید بریم پیش فرشاد. هرچی هم من و یلدا گفتیم چی شده دقیقا گفت نمیدونم. ولی احتمالا فرشاد میدونه. حال سعید تلفیقی بود از نگرانی ، اضطراب و خشم. هیچوقت اینطوری ندیده بودمش. برای همین با اینکه اصلا دلم نمی خواست به خاطر قضیه دیبا با فرشاد روبرو شم ولی به خاطر شرایط اضطراری که پیش اومده بود و اینکه سعید و یلدا تنها نباشند و البته به خاطر خواهش یلدا قبول کردم که همراهشون برم.
قرار بود فرشاد رو تو پارک سرکوچشون ببینیم. میگفت خونشون مهمون دارند و نمیشه حرف زد.
وقتی رسیدیم، فرشاد تقریبا وسط های پارک روی یه نیمکت سنگی که برای بازی شطرنج تو پارک گذاشته بودند نشسته بود. حالش تعریفی نداشت ، بهتر از سعید نبود و این اصلا نشونه خوبی نبود.
بعد از یه احوالپرسی ساده رفتیم سر اصل مطلب و سعید گفت چی شده فرشاد؟
فرشاد که فکر نمیکرد منم باهاشون باشم به سعید گفت: قرار بود تنها بیایی.
تا سعید خواست چیزی بگه یلدا سریع گفت: ببین آقا فرشاد ما همه چیز رو میدونیم، اگه حرفی هست اینجا جلوی همه بگو اگه که نه …
فرشاد گفت: نه منظورم شما نبودید… بگذریم…
یه نگاه بهش کردم و گفتم: ببین فرشاد من اصلا دل خوشی ازت ندارم، خودتم خوب میدونی اینو. الانم میدونم منظورت من بودم اما مهم نیست. به نظر حرفای مهم تری هست که باید بشنویم.
سعید بهش گفت: فرشاد خبری از سارا داری؟ پیداش کردی؟ کجاست؟
– نه بابا پیداش که نکردم، یعنی اصلا گم نشده که پیدا بشه.
سعید گفت: فرشاد جون به سرمون کردی. داستان چیه؟
فرشاد از رو صندلی بلند شد و با اضطرابی که من هرگز در فرشاد ندیده بودم گفت: ببینید حرفایی که میخوام بزنم اصلا خوشحال کننده نیست و گفتنش برای منم اصلا آسون نیست ولی خوب واقعیته. با اینکه تلفنی به سعید یه بخشیش رو گفتم ولی ترجیح دادم حضوری باهاش صحبت کنم. اما حالا که همه هستند موقعیتی تا همتون متوجه داستان بشید.
یلدا گفت: فرشاد هر چی هست بی کم و کاست بگو. الان فقط واقعیت میتونه کمکمون کنه.
فرشاد یه نگاهی به هر سه تا مون کرد و با همون لحن رک و بی مقدمه گفت: خیلی خوب پس گوش کنید. سارا همهمون رو پیچونده و زده به چاک.
با اینکه انتظارش رو داشتیم ولی بازم جا خوردیم.
بهش گفتم: فرشاد از اول و درست تعریف کن ببینم چی شده؟
فرشاد بدون اینکه به ما نگاه کنه گفت: خیلی خوب از اول میگم. سارا وقتی اومد دانشگاه ما همون روزای اول من باهاش دوست شدم. اما مثل همیشه یه دوستی ساده بود. یکم که گذشت سارا فهمیده بود که علیرضا استاد هک و نفوذ به سیستمهای کامپیوتری هست. همونجا بود که این نقشه به ذهنش رسید. میخواست بره تو مخ علیرضا ولی بهش گفته بودند که علیرضا وا نمیده. بنابراین تصمیم گرفت بره رو مخ تو سعید. من فهمیدم و ازش نازاحت شدم ولی وقتی نقشه اش رو برام گفت دست و پاهام شل شد. قرار شد کمکش کنم تا با سعید سوری دوست شه برای رسیدن به علیرضا.
سعید نتونست خودشو کنترل کنه رو به سمت فرشاد گفت خیلی بی شرفی فرشاد و بهش حمله کرد، من و یلدا سریع گرفتیمش ولی خوب یه چندتا مشت و لگد نثار فرشاد کرد.
فرشاد قاطی کرد رو به سعید گفت : الاغ اون عوضی منم پیچونده. منم کمتر از تو سرم کلاه نرفته. الان خودم خواستم بهتون بگم وگرنه میتونستم بیخیال شم و هیچی نگم. حالا میخواهیی بفهمی چه خبره یا کلا بی خیال شم!
یلدا رو به فرشاد کرد و گفت: نه آقا فرشاد بگو. سعید هم قول میده خودشو کنترل کنه. الان فهمیدن ماجرا برای ما مهمترین چیزه. نقشه سارا دقیقا چی بود؟
فرشاد یکم سر و وضعش رو مرتب و کرد و لباساش رو که خاکی شده بود تکوند و رو به سعید گفت: من قرار بود به سارا کمک کنم تا از طریق تو به علیرضا برسه تا با سواستفاده از وضع بدی که علیرضا درش بود راضیش کنیم به هک کردن. از اون طرف هم قرار بود یک سوم پولی که سارا بابت اخاذی این هک از ناپدریش میگیره به رو من بده.
ناگهان ما سه تا با هم گفتیم نا پدریش؟ مگه اون پدرش نبود.
فرشاد یه نگاه با تعجب به ما کرد و گفت: مثل اینکه خیلی چیزا رو نمیدونید.

پایان قسمت هجده