به نام خدا

بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت نوزده

فرشاد راست میگفت. انگار ما خیلی چیزا رو نمی دونستیم. تو همین بین موبایل من زنگ خورد. بهنود بود. همون هم بازداشتگاهیم. اما واقعا فرصت مناسبی برای حرف باهاش نداشتم. پس جوابش رو ندادم. اون لحظه فقط باید میفهمیدیم داستان از چه قراره.
فرشاد در ادامه صحبتاش گفت: سارا با ناپدریش و مادرش زندگی میکرده. اون به شدت از ناپدریش بدش میومد. یه مدتی هم تو شرکتشون کار میکرده تا اینکه دانشگاه شهرستان قبول میشه و میره شهرستان. ولی به اصرار مادرش ، ناپدریش با رابطه و پول برای سارا انتقالی میگیره که بیاد تهران. سارا دوست داشت تنها زندگی کنه و از مادرش و بخصوص ناپدریش بدش میومده تصمیم میگیره مستقل شه. ولی خانوادش بهش اجازه و مهمتر از اون پول نمیدن. برای همین هم اون نقشه هک و باج گرفتن از ناپدریش رو میکشه. و از اونجاییکه یه مدت هم تو شرکتشون کار میکرده قشنگ میدونسته به کدوم حساب باید نفوذ کنه.
به فرشاد گفتم: انوقت تو این همه اطلاعات رو از کجا میدونی. و اینکه چرا زودتر حرف نزدی؟
فرشاد با پوسخند گفت: من مثل شما نیستم که، رفتم امارشو در اوردم تا بفهمم کیه. حتی امروز دفتر ناپدریش بودم و کلی هم اطلاعات از اونجا بدست اوردم.
سعید یهو گفت: آهان خودشه. باید بریم دفتر ناپدریش و بگیم دخترش چه کلاهی سر ما گذاشته.
فرشاد گفت: د آخه سعید همین الان گفتم من امروز اونجا بودم. اول اینکه ناپدریش و اون شریکش که شما اطلاعاتش رو هک کردید، یکی از یکی ناتو تر و کلاهبردارترند. فک کردی چجوری یه شبه انقدر پولدار شدند. معلوم نیست با کیا دستشون تو یه کاسه است. منم که رفتم اونجا باهام حرف نمیزدند، با کلی زبون بازی از منشی و …حرف کشیدم. تازه بهم گفتند اگه یه بار دیگه پیگیر شم و دنباله این قضیه رو بگیرم هر چی دیدم از چشم خودم دیدم. بعدشم میخوایید برید اونجا چی بگید، بگید ما حسابتون رو هک کردیم چرا پولمون رو نمیدید، همینکه ازتون شکایت نکردند باید برید کلاهتون رو بندازید بالا.
علی الحساب این حرف فرشاد منطقی بود. دستمون به هیج جا بند نبود. دنیا رو سرم خراب شده بود. دوباره روز از نو و روزی از نو. احتمالا دوباره برمیگشتم بازداشتگاه.
سعید و یلدا هم بهتر از من نبودند. سعید که کلا روحیه اش رو از دست داده بود و دقیقا مثل زمانی که پدر و مادرش رو از دست داده بود خراب و افسرده شده بود. یلدا هم که دیگه بریده بود. نمیدونست باید چیکار کنه. تو همین سکوت و فکر و خیال فرشاد گفت: ببینید بچه ها میدونم من ادم خوبی نیستم. می دونم الان فکر میکنید با چه حیوونی طرف هستید ولی واقعا من نمیخواستم کاری کنم که کار به اینجا بکشه. اصلا قرار نبود اینطوری بشه. قرار بود سارا یه مدت با سعید دوست شه و بعدش به یه بهونه ای کاری کنیم سعید ازش بدش بیاد و بدون اینکه اتفاق بدی بیفته اون رابطه رو تموم کنیم. از اون طرف هم سارا بهم گفته بود پول علیرضا رو میده.
فرشاد به من نگاه کرد و ادای برادرا رو برام دراورد و گفت: ببین علیرضا همه میدونند من از تو زیاد خوشم نمیاد، ولی باور کن راضی نبودم و نمیدونستم قراره پول تو رو بهت نده. می بینی که خود منم پیچونده و پول منم نداده.
یه نگاه بهش کردم و با تنفر گفتم: فرشاد خیلی پستی که زندگی ما رو به بازی گرفتی با اون دختره ی هرزه و بعدش اینطوری وایسادی چشم تو چشم میگی من نمیخواستم ببخشید و نشد. من هیچی ولی میدونی با روح روان سعید که به اصطلاح رفیقش بودی چه کردی؟ میدونی با یلدا چه کردی؟ میدونی با دیبا چه کردی؟
حرفمو قطع کرد و گفت: دیبا؟ من با دیبا چیکار کردم؟
– خودت رو به اون راه نزن فرشاد. آمارتو دارم با دیبا ریختی رو هم.
– من؟ کی گفته اینو. من از همون روز بیمارستان دیبا رو ندیدم. سعید چی میگه علیرضا؟
سعید با همون حال خراب گفت: راست میگه دیگه فرشاد گند زدی به زندگی هممون. بسه دیگه این همه دروغ. یعنی تو میخوایی بگی به خاطر دیبا نبود که واسه علیرضا سند گذاشتی؟
فرشاد متعجب گفت: اقا من که گفتم ادم حیوونی ام ولی دیگه اونقدر نامرد نیستم. بعدشم من میگم دیبا رو ندیدم تو میگی بخاطر دیبا سند گذاشتم!
یلدا برگشت گفت: اقا فرشاد پس کی برای علیرضا سند گذاشته؟
– خوب من گذاشتم.
– ولی افسر کلانتری گفته بود یه خانوم و آقا.
فرشاد یکم خوشون جمع و جور کرد و گفت: آهان. ا… راستش وقتی علیرضا بازداشت شد، سارا برگشت به من گفت که الان بهترین موقعیته برای اینکه علیرضا رو راضی کنیم. راستم میگفت. برای همین بهم گفت که یه سند جور کنم تا ازادش کنیم. گفت نگران نباشم ، پول علیرضا رو که بدیم خود به خود سند منم ازاد میشه. منطقی بود حرفش. برای همین با هم رفتیم کلانتری و بعدشم سپردیم که بهت فعلا نگن کار ما بوده تا نقشه لو نره. همین!

پایان قسمت نوزده