به نام خدا

بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت شانزده

وقتی سعید رو انقدر خوشحال میدیدم تموم سختی ها رو فراموش میکردم. مثل اینکه اوضاع واقعا داشت خوب میشد. حالا با این پولی که میگیرم اول میرم پولهای نزولی که گرفتم رو تسویه میکنم تا سند اون فرشاد لعنتی رو هم آزاد کنم و بعد میفتم دنبال حل کردن بقیه کارا. باید همه چی رو فراموش کنم و از اول شروع کنم.
غیر از یکی دو ساعتی که رو مبل دراز کشیدم ، تمام اون شب تا صبح فرداش داشتم به کارایی که باید انجام بدم فکر میکردم. حالی پر از استرس و هیجان.
غرق تو فکر و رویا، تو خواب و بیداری بودم که صدای زنگ در اومد. ساعت رو نگاه کردم ، نزدیکای یازده صبح بود. یادمه تا هوا روشن بود بیدار بودم. دو سه بار زنگ رو زدند و من بلند شدم که ببینم کیه . دیدم سعید پشت دره. خوشحال شدم. حتما اومده پول رو بده. با خوشحالی گفتم، سعید جون خوش اومدی!
اما سعید با یه صدای داغون گفت در و باز کن علیرضا.
پشت ایفون گفتم: چی شده سعید چرا صدات اینطوریه؟گفت: بازکن علیرضا که فک کنم بدبخت شدیم.
تا وقتی سعید بیاد تو خونه هزاربار مردم و زنده شدم. هزار فکر اومد تو ذهنم اما بیشترین حدسی که میشد زد این بود که شریک باباش فهمیده هک کردیمش و به بابای سعید گفته و اونم بی خیال ماجرا شده و زده زیرش و پول ما هم پیچیده شده رفته. ترس این موضوع داشت تمامو وجودم رو می خورد.
سعید که اومد تو خونه حالش بدتر از صداش بود. خسته ، بی حال و از همه مهمتر نا امید. بهش گفتم: سعید! چی شده؟ چرا انقدر داغونی؟
بی حال گفت: یه لیوان آب.
یه لیوان آب خنک براش اوردم و نشستم رو مبل کنارش گفتم: سعید! حالت خوبه؟ بریم دکتر؟ تو شرکت پدر سارا اتفاقی افتاده؟
سعید سرش رو گرفته بود پایین و لیوان ابی که براش اورده بودم رو دو دستی گرفته بود و سکوت کرده بود.
بهش گفتم: سعید! د اخه لامصب چرا حرف نمیزنی؟
اروم گفت: علیرضا بدبخت شدیم…
– چرا؟ مدارک به دردشون نخورد. فدای سرت. اصلا گورباباشون. ولش کن.
– نه! اتفاقا مدارک همونی بود که میخواستند…
– پس چی؟
بالاخره یه قلوب از اون ابی که براش اورده بودم خورد و گفت: سارا رفته. من و پیچونده و رفته….
– چی؟ سارا؟ یعنی چی که تو رو پیچونده؟ داستان رو از اول تعریف کن ببینم چی میگی؟
– بابا امروز صبح وقتی مدارک رو برام فرستادی با سارا قرار گذاشتم و رفتیم شرکت باباش. وقتی رفتیم تو، نذاشت من برم تو دفتر و به من گفت تو سالن کنار منشی منتظر باشم. یه نیم ساعتی طول کشید و بالاخره از اتاق اومد بیرون. بهم گفت مدارک رو بده و بعد دوباره رفت تو اتاق و بعد از یه ربع اومد بیرون گفت بریم. گفتم چی شد؟ گفت حله بریم. چک رو گرفتم ازش. منم خوشحال با هم رفتیم بیرون. کلی بیرون چرخیدیم و غذا خوردیم و … همونجا بود بهت زنگ زدم گفتم حله.
– بهش گفتم: خوب دیوونه اینا که همه خوبه و طبق برنامه بوده. گیر کار کجاست؟
گیر کار امروز صبح بود. امروز صبح که قرار بود ساعت ده صبح با هم بریم بانک تا چک رو که به تاریخ امروز بود نقد کنیم. ولی هر چی موبایلش رو میگیرم خاموشه و جواب نمیده.
– خوب شاید گوشیش شارژ نداره و هزار تا داستان دیگه. تو از کجا مطمنی که سارا پیچونده تو رو؟
– منم همین فکر تو رو کردم ، تا وقتی که فرشاد بهم زنگ زد و گفت خبری از سارا ندارم، منم گفتم نه. از صبح هر چی گوشیش رو میگیرم خاموشه.
پریدم تو حرفشو گفتم فرشاد؟ فرشاد چه دخلی به این ماجرا داره.
-هیچی! یعنی منم اولم فکر میکردم هیچی ولی امروز فهمیدم سارا ، فرشاد رو هم پیچونده و رفته…

پایان قسمت شانزده