به نام خدا

بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت سیزده

دیگه به اسم فرشاد آلرژی پیدا کرده بودم. وقتی اسم فرشاد رو از زبون دیبا شنیدم و مطمئن شدم که سند کار دیبا و فرشاد بوده ، انگار آب یخ ریختن رو سرم، تمام وجودم یخ کردش. با عصبانیت وصف نا شدنی رو کردم به دیبا و گفتم: خیلی وقیح شدی دیبا. خاک بر سر من که عاشق تو بودم، با سند فرشاد منو آزاد میکنی که له شدنم رو ببینی. افرین… تو بردی. من له شدم. ببین و برو پیش فرشاد جونت و با هم ….
سعید دستش رو گذاشت جلوی دهنمو نذاشت حرف بزنم و گفت: بسه دیگه… علیرضا معلومه چی داری میگی…
دیبا هم که این حرفا و شنید، بغضش ترکید و با گریه از خونه زد بیرون و رفت. یلدا هم که رفت دنبالش نتونست برگردونتش.
منم اینور حالم بد شد و از ضعف ولو شدم رو مبل.
سکوت محض خونه بعد رفتن دیبا و نگاههای یلدا و سعید بهم میگفت زیاده روی کردم و گند زدم. اما دست خودم نبود. عصبانی که میشم نمیفهمم چیکار میکنم. یلدا برام یکم اب اورد و نشست کنارم و گفت: علیرضا کاش تو اتاق میموندی. حداقل کاش اون جمله اخر رو بهش نمیگفتی.
– نمیدونم ، ولی اخه چرا از فرشاد؟ یلدا دارم اتیش میگیرم. اصلا میدونی چیه، من برمیگردم بازداشتگاه سندش رو بگیر بهش بده.
یلدا گفت: حالا عجله نکن، کاری که شده، الان با برگشتنت چی درست میشه؟ حداقل اگه بیرون باشی میتونی دنبال کارات رو بگیری و مشکلت رو حل کنی.
چی رو حل کنم؟ اون از مغازه و سرمایه ام که بدهی شد، اون از ابرو و اعتبارم که سوخت شد، تنها عشق دیبا برام مونده بود که اونم…. . میبینی دیگه بیرون و زندان برام یکی شده.
اینارو گفتم و بلند شدم که برم . یلدا گفت حالا بمون یه فکری میکنیم. گفتم نه میخوام تنها بشم. حالم خوب نیست. اینو گفتم و از خونه زدم بیرون. چند قدمی از خونه سعید اینا دور نشده بودم که دیدم سعید صدام کرد کرد و گفت وایسا کارت دارم.
گفتم سعید چی شده؟
نگام کرد و بی مقدمه گفت: علیرضا میخواهی مشکلاتت حل شه؟
– سعید واقعا الان حالم خوب نیست. حوصله شوخی هم ندارم. بزار برم. مرسی.
– بابا شوخی چیه. جدی دارم میگم. میخوایی مشکلاتت حل شه؟ همه با هم!
– سعید معلوم هست چی میگی؟
با حالت مضطرب نگام و کرد و گفت: جواب سوال منو بده. می خوایی یا نه.
– خوب معلومه که میخوام اما چطوری؟
دستم و گرفت و از ترس اینکه شاید یلدا از پنجره ما رو ببینه یکم از خونه دور شدیم. بعد گفت: ببین علیرضا تو الان بزرگترین مشکلت چک و سفته هایی هست که دست اون نزول خوره داری، اگه پول اونو بدی، چک و سفته هات آزاد میشه . وقتی چک و سفته هات آزاد بشه سند فرشاد هم آزاد میشه. اون موقع از زیر دین فرشاد هم میایی بیرون و …
پریدم تو حرفش و گفتم: خوب الان یعنی چی؟ میخوای پول بهم بدی؟
اومد اینطرفم وایساد و گفت: نه بابا من که اونقدر پول ندارم، اگه داشتم که نمیذاشتم اون تو بمونی.
– پس چی سعید؟ چرا حرفت رو درست نمیزنی!
– میزنم، یکم تحمل کن دارم میگم. ببین علیرضا من کسی رو میشناسم که میتونه این پول رو بهت بده و مشکلاتت رو حل کنه.
– خیره شدم به چشمهای سعید. حرفش یکم جدی شد. با نگاه نگران و سوالی گفتم: کی؟ من میشناسمش؟
– آره. اما باید قول بدی بین خودمون بمونه فقط من و تو. مخصوصا یلدا… اون که اصلا نباید بفهمه.
دلهره سعید به منم منتقل شد و گفتم: سعید مردم از دلهره. بگو کیه؟
سعید سرش رو اینور و اونور چرخوند که مبادا یلدا بیاد و آروم رو کرد به من و گفت : سارا.

پایان قسمت سیزده