بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت دوازده

دیبا اومد تو. داشتم از پشت در اتاق گوش میکردم. تمام وجودم آشوب بود. دل تو دلم نبود. دو حالت داشت یا دیبا با فرشاد رفتند برای من سند گذاشتند، که ثابت میکرد دیبا و فرشاد رابطشون جدی شده اما همچنان اینکه چرا برای من سند گذاشتند مبهم میمونه، و حالت دوم اینکه دیبا خودش واسه من سند جور کرده که نشون میداد هنوز بین ما همه چیز تموم نشده ولی اینکه مردی که باهاش بوده کی بوده باز مبهمه.
دیبا وقتی وارد شد بعد احوالپرسی از یلدا حال سعید رو پرسید و یلدا هم گفت یکم حال نداشت رفت تو اتاقش استراحت کنه.
دیبا با کمی تعجب گفت: اخه سعید در رو برام باز کرد.
یلدا دست پاچه جواب داد: اره من دستم بند بود اون باز کرد ولی چون حال نداشت دیگه گفت ازت معذرت خواهی کنم.
بعد از تعارفات معمول یلدا به دیبا گفت تا تو چاییت رو بخوری منم حاضر میشم بریم. بعد رفت تو اتاق و از تو اتاق بلند پرسید: راستی دیبا خبر داری علیرضا آزاد شده؟
دیبا با صدایی که معلوم بود از این حرف تعجب نکرده خیلی عادی گفت: نه! مگه آزاد شده؟
یلدا از همون اتاق با صدای بلند ادامه داد: جدی خبر نداشتی! اره امروز صبح آزاد شده.
– خوب به سلامتی. چرا باید خبر داشته باشم؟
– یلدا از اتاق اومد بیرون گفت: دیبا تو دوست صمیمی منی. بگی ف من میرم فرحزاد. پس خودتو به اون راه نزن.
بعد صمیمی تر بهش گفت: ببین دیبا ، نگو که علیرضا برات مهم نیست و نبوده، که من باور نمیکنم. نگو از وقتی بازداشت شده عین خیالت نیست و نبوده که من باور نمیکنم. نگو به در رو دیوار نزدی تا براش سند جور کنی و آزادش کنی، که من باور نمیکنم.
حالا یه سوال دارم ازت! سند کار تو بوده؟
-سند چی؟
-سندی که علیرضا باهاش آزاد شده.
-منو دست انداختی یلدا. معلومه چی میگه. نه! من سندم کجا بوده.
یلدا چند لحظه ساکت شد و تو چشمای دیبا خیره شد و با لحنی دلخور گفت: دیبا تو چرا اینطوری شدی؟ چرا چند وقته انقدر اخلاقت عوض شده؟ حس میکنم دیگه نمیشناسمت. حس میکنم خیلی غریبه شدیم باهم. من و تو که حرف پنهونی نداشتیم با هم. یادت رفته! ما مثل دو تا خواهر بودیم که از نگاه هم ته دلمون معلوم بود. اما یه چند وقتیه از چشاشت هیچی معلومت نیست، ته دلت باهام حرف نمیزنه! چی شده؟
دیبا که بغض کرده بود، سعی کرد جلوی گریه اش رو بگیری و با همون حالت بغض گفت: من هنوزم چیز پنهونی با تو ندارم. میگی عوض شدم آره عوض شدم، خیلی هم عوض شدم، مگه میشه له بشی و عوض نشی، مگه میشه تمام آرزوهات بسوزه و عوض نشی، مگه میشه غرورت خورد شه و عوض نشی، مگه میشه اونی که عاشقش بودی ، بی تفاوت جا بزنه و بره و عوض نشی. تو نمیدونی یلدا، این چند وقت من چی کشیدم، تو خونواده منو میشناسی، نمیدونی بعد رفتن علیرضا من تو خونه چی کشیدم. مگه میشه با این همه اتفاق عوض نشی.
حرفای دیبا، مثل نمک رو زخم کهنه ی دلم بود ، وقتی شنیدم نتونستم دووم بیارم و بی اختیار از اتاق زدم بیرون و عصبانی گفتم: آدم عیب نداره عوض شه اما باید مراقب باشه عوضی نشه.
دیبا که منو دید، جاخورد. رو کرد به یلدا گفت اینجا چه خبره یلدا؟ واقعا که ازت انتظار نداشتم.
یلدا گفت: علیرضا تو چرا اومدی بیرون؟ دیبا اروم باش بهت توضیح میدم.
پریدم تو حرف یلدا و گفتم: نه یلدا تو چرا بزار من میگم. من سرزده اومدم اینجا. بچه ها تقصیر ندارند.
یه پوسخند از رو عصبانیت زدم و ادامه دادم: اخه میدونی چیه دیبا من فکر میکردم کار سعید و یلدا بوده که برای من سند گذاشتند ولی بعدا که فهمیدم که کار تو بوده، گفتم بمونم ازت تشکر کنم.
دیبا که به شدت ناراحت شده بود وقتی دید دارم با تیکه و کنایه باهاش صحبت میکنم طاقتش طاق شد و گفت: با اینجور حرف زدن میخوایی لج منو دربیاری که چی بشه. به چی میخوایی برسی؟ علیرضا منو تو خوب همه میشناسیم. حرفت رو راحت بزن. دنبال کسی هستی که برات سند گذاشته؟ بزار خیالت رو راحت کنم ، اره فرشاد برات سند گذاشته.

پایان قسمت دوازده