به نام خدا

بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت بیست

چه روز بدی بود اونروز. حال بدمون رو هیچ چیز نمیتونست خوب کنه. انگار قرار نبود مشکلات حل بشه. هر کدوممون پر بودیم از تنفر و خشم. عین مالباخته هایی که همه زندگیشون رو باختند.
فرشاد خیلی مسایل رو روشن کرده بود، اما حقیقتش قضیه دیبا برای من هنوز مبهم بود و این مبهم بودن هنوز آزارم میداد. به فرشاد گفتم: گیریم همه این حرفایی که زدی درست بوده ولی اون داستانت با دیبا چی؟
– کدوم داستان؟
– خودتو به اون راه نزن. بیرون رفتنات با دیبا. خودم عکسش رو دیدم.
– تو چرا فکر میکنی با دیبا رابطه دارم. علیرضا داری زود قضاوت میکنی. من اگه از دیبا خوشم میمومد، اونقدر وجودش رو داشتم که از کسی نترسم و بگم.
عصبانی گفتم: ای بابا، اقا میگم خودم عکستون رو دیدم. با هم بودید. تو کافی شاپ احدی!
تا گفتم احدی، سعید یهمو دستش رو گذاشت جلوی دهنش و گفت: ای احدی نامرد! حتما خودش هم عکسمون رو بهت نشون داد؟
-اره خوب! چه فرقی داره؟
-فرقش اینه که کارخود نامردش بوده. تو نمیشناسی اونو تو نامردی رقیب نداره.
-یعنی چی؟
یه نگاه کرد و گفت: گوش کن تا برات بگم بفهمی نامرد یعنی چی تا ادمای دور و برت رو بهتر بشناسی. ببین احدی از دیبا خوشش میمومد و به شدت دنبالش بود. اما دیبا تحویلش نمیگرفت. دیبا تو رو دوست داشت. احدی هم دنبال یه موقعیت بود تا تو رو از سر راه برداره. وقتی هم رابطه شما شکر اب شد، تلاششو بیشتر کرد. علیرضا احدی با اون عکس میخواسته بگه دیبا با منه که تو رو از دیبا متنفر کنه.
بهش گفتم: چرا باید حرفتو باور کنم فرشاد؟ بعدشم تو با دیبا اونجا چیکار داشتی؟
یه نیشخند زد و برگشت گفت: من فک میکردم اساس عشق بر اعتماده ولی گویا تو اصلا به دیبا اعتماد نداری. میدونیکه من بابام معاون شعبه بانکه. اون روز دیبا اومده بود یه سری سوال جواب در مورد وام بانکی بپرسه ازم. و یه سری هم مدارک اورده بود تا بدم به بابام برای وام. ولی خوب مدارکش کافی نبود و شرایط وام رو نداشت. همین. بعدشم رفت. ببین علیرضا بدون که هیچ چیزی بین من و دیبا نبوده و نیست. گفتم که من شاید اهل هر کاری باشم اما اهل اینجور کارای نامردی نیستم.
خیلی مطمئن حرف میزد. و مثل همیشه لفظ قلم. ولی اصلا نمیتونستم حرفاشو باور کنم.
یلدا گفت: بچه ها اگه حرفا تمومه بریم، سعید خیلی حالش خوب نیست.
تا بلند شدیم که بریم فرشاد گفت: علیرضا فقط یه چیزی! ا… راستش اون سندی که برات گذاشتم سند خونه است. چون من فکر میکردم این داستان تو این یکی دوروزه تموم میشه، به خونواده نگفتم و پنهونی سند رو برداشتم. اگه یوقت بفمند ، خیلی بد میشه. اگه بتونی که …
حرفشو قطع کردم و گفتم: نگران نباش امروز یا فردا سندت رو بهت میدم. حتی اگه شده برگردم بازداشتگاه.
این رو گفتم و از پارک زدیم بیرون. به سعید و یلدا گفتم شما برید من میخوام یکم قدم بزنم. حال روحی خوبی نداشتم.
یلدا گفت: مطمئنی حالت خوبه. میخوایی بریم دکتر؟
– نه خوبم. فقط میخوام یکم قدم بزنم و فکر کنم.
بچه ها رفتند. منم تا خونه که مسافت نسبتا زیادی بود رو پیاده رفتم به اتفاقات این چند وقت فکر کردم. یه جورایی هم با حرفای فرشاد فهمیده بودم در مورد دیبا زود قضاوت کردم. اما هنوز داستان قرارش با فرشاد اذیتم میکرد. از طرفی نمیشد به همه حرفای فرشاد اعتماد کرد. تصمیم گرفتم به دیبا زنگ بزنم. باید باهاش حرف میزدم. شمارشو گرفتم. جواب نداد. دوباره گرفتم. دوباره جواب نداد. ازم دلخور بود. حقم داشت، باهاش خوب تا نکرده بودم. ولی باید باهاش حرف میزدم. پس دوباره و دوباره گرفتمش تا بالاخره گوشی رو برداشت.

پایان قسمت بیست