به نام خدا

بی خوابی
نوشته علیرضا داودی نیا

قسمت بیست و یک

خیلی وقت بود من و دیبا با هم حرف نزده بودیم. شاید دلیل خیلی از این سوتفاهمات هم همین حرف نزدنمون بود. بنابراین تصمیم گرفته بودم باهاش حرف بزنم. انقدر شمارشو گرفتم تا بالاخره گوشی رو جواب داد ولی هیچی نگفت. تصمیم گرفته بود فقط گوش کنه. من به همینم راضی بودم. با همون صدای خسته بعلاوه بغض ، پشت تلفن گفتم: سلام دیبا. خوبی؟ راستش تو این چند وقت خیلی اتفاقات عجیبی برای من افتاد که از بعضی هاش باخبری. میدونی من اصلا شرایط خوبی نداشتم و این همه فشار روحی و روانی باعث شده بود قدرت فکرم به کمترین حد خودش برسه. و این یعنی بعضی از کارام واقعا از روی فکر نبوده. راستش من یه معذرت خواهی بزرگ بهت بدهکارم. من در مورد تو قضاوت های بدی کردم.
با یکم مکث آب دهنم را قورت دادم تا بغضم نشکنه و ادامه دادم: دیبا، من هیچ وقت نمیخواستم مشکلات من ، باعث آزار تو بشه، اصلا برای همین دو ماه پیش تصمیم گرفتم دیگه با هم نباشیم تا تو بیشتر از این اذیت نشی ولی انگار بزرگتریم آزار برای ما وقتیه که من و تو با هم نباشیم.
دیبا…. من همیشه تو رو دوست داشتم و دارم و دیگه نمیزارم هیچ چیز و هیچ کس من و تو رو از هم دور کنه. این شعار نیست. تو بهتر از خودم منو میشناسی و میدونی من اهل شعار نیستم و کاری رو که بگم میکنم و تا انجامش ندم هم ولش نمیکنم، فقط لب تر کن، لب تر کن تا ببینی چطور دنیا رو برای اینکه دوباره باهم باشیم به هم میریزم. فقط بگو منو بخشیدی. همین…. اصلا الانم نه ، هرموقع دلت باهام صاف شد بگو. من منتظر جوابت میمونم… تا ابد.
اینا رو گفتم و وقتی تلفن رو قطع کردم بغضم ترکید و های های تو تنهایی خودم گریه کردم و راه رفتم.
نزدیکاهی غروب شده بود که رسیدم به خونه. همون موقع گوشیم زنگ خورد. بهنود بود. با اینکه زیاد حالم خوب نبود اما چون چند بار تماس گرفته بود باید جوابش رو میدادم.
تا گوشی رو جواب دادم خیلی پرانرژی گفت: آقای مهندس فرهمند سلام. اقا تحویل نمیگیری!
با همون صدای خسته گفتم: سلام جناب بهنود. خوبید؟ شرمنده جایی بودم نشد جواب بدم.
– شکر ما خوبیم. ولی مثل اینکه شما سرحال نیستید! البته منم زیاد مزاحم نمیشم. فقط زنگ زدم بگم اون رفیقتون معجزه کرد. بیشتر مدارک ما رو برگردوند.
– خوب خداروشکر. خیلی خوشحال شدم. پس مشکلتون حل شد دیگه؟
– بله خداروشکر. با همون مدارک رفتیم پیش وکیل و ازشرکتشون شکایت کردیم، اونا هم که دیدند مدارک از بین نرفته، ترسیدند و دیدن ارزششو نداره بخاطر این مبلغ اعتبارشونو از دست بدهند. بنابراین یه بخش از حسابشون را تسویه کردند. البته نه همه ولی بخش زیادیشو گرفتیم تا شکایت رو پس بگیریم. برای بقیه حسابمون هم داریم رایزنی میکنیم. ولی خداروشکر تونستیم بدهیامون رو بدیم و شرکت رو زنده نگه داریم که همه اینا مدیون راهنمایی های شما و معرفی دوستتون بود. خواستم تلفنی تشکر کرده باشم. انشالله بعدا مفصل در خدمتتون باشیم و از خجالتتون در می آییم. شما چه خبر مهندس؟ مشکلتون حل شد؟
– والله نه هنوز ولی انشالله حل میشه!
– مهندس جان من میخوام یه چیزی بگم ولی حقیقت روم نمیشه. اجازه میدی بگم!؟
– بفرمایید!
– راستش اول اینکه ما بدلیل مسایل اخیر تصمیم گرفتم یه بخش IT توی شرکت راه اندازی کنیم تا کارهای کامپیوتری و سرور و بک آپگیری اطلاعات و … توسط اون بخش انجام بشه. و من دیدم کی بهتر از شما. در حقیقت خواستم ازتون دعوت به کار کنم و امیدوارم پیشنهادم رو رد نکنید.
نمیدونسم چی بگم. جا خورده بودم. سکوت منو که دید گفت: خوب سکوت علامت رضاست. مبارکه. شما استخدام شدید.
تا اومدم حرف بزنم… گفت: و دوم اینکه بنده به عنوان مدیر عامل شرکت تصمیم گرفتم مبلغ بدهی شما رو از طرف شرکت به شما وام بدم. بالاخره اگه شما نبودید این شرکت هم الان نبود. این کمترین کاریه که میتونستم براتون انجام بدم. اصلا هم نگران پس دادنش نباش، به صورت مبلغ کمی ماهانه از حقوقت کسر میشه. دیگه هم هیچی نگو، از شنبه انشالله تو شرکت میبینمتون. خداحافظ.
نمیدونستم خوابم یا بیدار. شوکه شده بودم. خدایا چیکار داری میکنی با این بنده ات. من لایق این مهربانی تو نیستم. قربون بزرگیت بشم خدا.
اون شب پس از مدتها اولین شبی بود که میتونستم با فکر راحت بخوابم. اتفاقی که این چند وقت به شدت ازش محروم بودم.
خدا همه رفتگان رو بیامرزه ، مادربزرگم همیشه میگفت: طوری زندگی کن که شبها بتونی راحت بخوابی و دچار #بی_خوابی نشی.

پایان قسمت بیست و یک (پایان فصل یک)