به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت ده

مگه میشه شوکه نشد، وقتی که آماده ای برای دادگاه و رو دررویی با طلبکارا و … یهو بهت بگن آزادی!؟
وقتی از بازداشتگاه اومدم بیرون رفتم اتاق افسر نگهبان، بهم گفت موقتا با قید سند آزادم تا زمان دادگاه و مراحل قانونیش.
– سند؟ جناب سروان کی سند گذاشته برام؟ من به کسی نگفتم.
حناب سروان نگام کرد و گفت: یه خانوم و آقای جوان صبح اومدند این سند رو گذاشتند و رفتند.
-خانوم و آقای جوان؟ حتما یلدا و سعید بودند. اما چرا نمودند و رفتند؟!
وسایلم رو تحویل گرفتم و از کلانتری اومدم بیرون. رفتم خونه یه دوش گرفتم و یه چیزی خوردم ، یه زنگ به بابا اینا زدم و سعی کردم از نگرانی درشون بیارم. کار سختی بود ولی اونا که شنیدن حالم خوبه یکم آروم شدند.
بعد تصمیم گرفتم برم خونه سعید اینا، که هم ازشون تشکر کنم واسه سند و هم از سعید عیادت کنم. پس راه افتادم.
وقتی رسیدم دم در خونه سعید اینا، یه ماشین شاسی بلند سفید یکم جلوتر از خونشون ایستاده بود که سعید ازش پیاده شد. ماشین که از کنارم رد شد، با دقت بیشتری نگاه کردم، سارا پشت فرمون بود.
نمیدونم چرا به سارا مشکوک بودم. یه جورایی دوستیش با سعید فکرم رو مشغول کرده بود. سعید پسر خوب و دل پاکی بود ولی اصلا سرزبوندار نبود، از طرفی سارا هم دختری نبود که با چهارتا دوستت دارم بشه باهاش دوست شد و باورش سخت بود بخواد بخاطر دل پاک سعید باهاش دوست شده باشه. حداقل در ظاهر اینطور نشون می داد.
از طرفی ربط فرشاد رو این وسط نمیفهمیدم. هر چقدر حضور فرشاد تو قضیه دوستی سعید و نسرین، به خاطر لجبازی با من و یلدا واضح بود،اما به شدت حضور کمرنگش تو رابطه سعید و سارا برام مجهول بود. باز دوستی سعید و نسرین یه دلیل منطقی داشت. چون نسرین یه دختر شهرستانی بود که خانواده رو ول کرده بود و از نظر مالی هم وضع خوبی نداشت و سعید ساده، گزینه مناسبی برای دوستی به حساب میومد. دوستی ای که بعدا با حرف های یلدا و تشرهای من به سعید تموم شده بود. البته اینطور به نظر میرسید ولی حالا حتی میشد حدس زد که حضور سارا باعث پایان رابطه نسرین و سعید شده بود. اما چرا؟ نمیدونستم ولی باید میفهمیدم.
سارا که رفت، رفتم جلو ، قبل اینکه سعید بره تو ساختمون صداش کردم. برگشت. تعجب کرد منو دید. گفت: علیرضا!
– علیرضا و درد! مگه قرار نشد دور این دختره رو خط بکشی، مگه به یلدا قول ندادی، اینجا چیکار میکرد؟
دستشو گذاشت رو شونم و گفت: هیس! یواشتر الان یلدا میفهمه دوباره داستان داریم. بابا بنده خدا کاری نکرد که، اومده بود عیادت.
– سعید گوش کن! این دختره داستان میشه برات. حالا از ما گفتن بود.
– چه داستانی، بابا چرا انقدر شلوغش میکنید. اصلا بگو ببینم تو اینجا چیکار میکنی؟ کی آزاد شدی؟
– صبح. مگه تو خبر نداری؟
– نه. چرا باید خبر داشته باشم؟
جا خوردم. بهش گفتم: مگه تو و یلدا سند نذاشتید که من بیام بیرون؟
سعید مطمئن گفت: نه. ما اصلا سند خونمون رهن بانکه و ازاد نیست که بخواهیم باهاش کسی رو ازاد کنیم.
نشستم رو پله دم درشون و گفتم: پس کی سند گذاشته من اومدم بیرون. من که هیچکدوم از اشناهام خبر ندارن که بازداشت بودم.
سعید دستمو گرفت و گفت: حالا پاشو بریم تو فعلا اینجا بده دم در. فقط علیرضا یه خواهش، داستان الان من و سارا پیش خودمون بمونه ها. دمت گرم.
وقتی رفتیم تو، یلدا که منو دید بیشتر از سعید جا خورد و گفت: علیرضا تو اینجا چیکار میکنی؟
سعید قبل من جواب داد: هیچی بابا یه خیر پیدا شده و سند گذاشته و ازادش کرده.
یلدا گفت: چرت و پرت نگو سعید. علیرضا داستان چیه؟
گیچ و ماویج گفتم: نمیدونم والله یلدا. خودمم گیج شدم. صبح تو کلانتری بهم گفتند، برات سند گذاشتند و فعلا با قرار آزادم. گفتم کی؟ گفتند یه خانوم و آقای جوون. من گفتم حتما تو و سعید بودید ولی گویا کار شما نبوده. ولی اگه کار شما نیست، پس کی برام سند گذاشته؟

پایان قسمت ده