به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت نه

وقتی بچه بودم بابام میگفت تو هیچی نمیشی. تو عرضه نداری هیچ کاری رو درست انجام بدی. نمیدونم چرا اینو میگفت ولی از همون موقع تمام تلاشم رو کردم تا خلاف صحبتاش رو بهش ثابت کنم. هر چند خدابیامرز عمرش به این دنیا نبود ولی من ولکن قضیه نبودم. همزمان با کار درس میخوندم. یکم که بززگتر شدم میرفتم از تولیدیها جنس میگرفتم و تو مغازه ها میفروختم، کم کم یه دفتر گرفتم و الانم یه شرکت بازرگانی دارم. داستانشو که تعریف کرد سرشو چرخوند سمت من و گفت: نمیخواهی بپرسی اینحا چیکار میکنم؟
با اینکه حوصله صحبت کردن با کسی رو نداشتم ، اونم کسی که نمیشناسمش و صرفا برای چند ساعت فقط با هم تو بازداشگاه بودیم اما سکوت دیوانه کننده اونجا گذر زمان رو کند میکرد و فقط صحبت کردن با بقیه میتونست گذر زمان رو تند تر کنه و باعث بشه این کابوس لعنتی یجور تموم شه . پس برگشتم بهش گفتم: مدیر شرکت بازرگانی اینجا چیکار میکنی؟
یه خنده تلخ زد و گفت: اسم من بهنودِ. یکی دو ساعت قبل تو اومدم. حکم جلبم رو گرفتند، گفتم برام سند بیارند ولی گفتند تا صبح باید بمونم.
نشستم روبروش و گفتم: اسم منم علیرضاست. نگفتی چرا اینجایی؟
یه آه کشید و گفت: زد و بند و نامردی. ما به شرکت گردن کلفت قرارداد بستیم و کلی چک و سفته ازشون گرفتیم قسط اولشون رو دادند ولی دیگه هیچ پولی بهمون ندادند. هی امروز و فردا میکردند. از طرفی چون وابسته به یه ارگان خاص بودند، نمیشد ازشون شکایت کرد، یعنی به دردسرش نمی ارزید. از طرفی هم من بابت اون قرارداد کلی جنس چکی گرفته بودم و موعد چک هام سررسیده بود. مونده بودم. من این دفتر و دستک رو با جون دل جمع کرده بودم، نمیتونستم بزارم از دستم دربیاد. گفتم اگه تا آخر هفته پولو ندهند شکایت میکنم. که فرداش یه سری ادم از طرف اونا ریختند تو دفتر و تمام اسناد و مدارک رو بردند و تمام کامپوترها هم داغون کردند، که دیگه نشه ازشون شکایت کرد. الانم که اینجام به خاطر چکهایی که دست خلق الله دارم.
– هیچ کپی یا بک آپی از مدارک نداشتی؟
– داشتم. تو یه هارد از همش بک آپ گرفته بودم اما کامپیوتر ها هم زدند ترکوندند. اگه اون مدارک رو داشتم الان ازشون شکایت میکردم، حداقل میدونستم دو سه ماه دیگه به پولم میرسم و از طلبکارام وقت میگرفتم ولی همه چی رو نابود کردند نامردا. گاهی فک میکنم بابام راست میگفت، الکی دارم زور میزنم، من هیچی نمیشم.
داستان تکاندهنده ای داشت، با اینکه کمتر از ۴۰ سال داشت ولی شبیه مردای پنجاه ساله بود. شخصیت موجه و متعهدی داشت. معلوم بود تو زندگیش رنج زیاد کشیده. رقم بدهیش بالا بود، یه جورایی درد خودم یادم رفت. نمیدونستم چجوری ولی دوست داشتم کمکش کنم. دنبال یه راه حل گشتم براش. بعد از یه مدت فکر کردن بهش گفتم: گفتی با بدست اوردن مدارک خیلی از مشکلاتت حل میشه! و بک آپ اطلاعاتت هم تو کامپیوترتت بوده که ترکوندند! درسته؟
-بله.
– خوب میشه هارد کامپیوترت رو ریکاوری کرد!
– بابا میگم کامپیوتر رو ترکوندند.
– ببین آقا بهنود، من دانشجوی مهندسی کامپیوترم، هاردای کامپیوتر معمولا تو خیلی از وقت ها قابل ریکاوری هستند و همه یا بخشی از اطلاعاتشون قابل بازگشت. من یه دوستی دارم تخصصش همینه. اطلاعات هاردی که زیر تانک هم رفته باشه رو زنده میکنه. شمارشو بهت میدم بگو از طرف علیرضا فرهمند میایی. کارت رو راه میندازه.
نگاه نا امیدی کرد و گفت: اما اگه نشد چی؟
– شانستو امتحان کن. اگه اون اطلاعات برات مهم باشه که میگی هست به ریسکش می ارزه.
– امید تو خاک چشماش جوونه زد و گفت: اره خیلی مهمه. همه زندگیمه و اون اطلاعات.
خوشحالی بی وصفش تماشایی بود. تا نزدیکهای صبح با هم گپ زدیم و منم از خودم براش گفتم.
نزدیکهای صبح شده بود. تعریف زندگینامه هامون باعث شده بود زمان زود بگذره. و نه من خوابیده بودم و نه بهنود. سردی و تاریکی بازداشتگاه جاش رو به روشنایی امید داده بود برای بهنود. کاش کسی هم پیدا میشد تا این امید رو به منم نوید بده. تو همین فکرا بودم که نگهبان بازداشتگاه درو باز کرد و گفت: علیرضا فرهمند!
– بله منم!
– بیا بیرون. آزادی!

پایان قسمت نه