به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت هشت

من علیرضا فرهمند تک فرزند خانواده فرهمند هستم. بیست و پنج سالمه. ترم آخر مهندسی نرم افزارم. یکسال پیش تصمیم گرفتم برای خودم یه مغازه بزنم و یه کسب و کار راه بندازم. برای همین از دوست و آشنا پول گرفتم و سرمایه کار کردم. اما خورد به بی سروسامانی دلار ، بازار ریخت به هم. همون موقع همه رفتند تو کار خرید و فروش دلار و این حرفا. آشناهای ما هم گفتند پولشونو میخوان که برن باهاش دلار بخرند و بفروشند. میگفتند سودش عالیه. منم تمام پولو سفارش داده بودم برام جنس بیارند. برای همین مجبور شدم نزول بگیرم پول آشناهامون رو بدم و بدبختی هام از اونجا شروع شد…
پیش خودم گفتم جنسام که رسید میفروشم و پول و بهره رو با هم میدم، اما نشد. کسی که برام جنس میاورد رو به دلیل قاچاق کالا گرفتند و کل پول پرید. البته به من گفته بود که میخواد قانونی وارد کنه، حتی پول گمرک و اینا رو هم باهام حساب کرده بود ولی خوب کلاه برداری که شاخ و دم نداره.
بعد اون داستان مغازه رو جمع کردم و ماشینم رو فروختم بخشی از پولمو دادم، اما مگه پول بهره ای تموم میشه!
حالا هم این چکها و سفته ها بابت اون پول بهره ای لعنتیه جناب سروان.
جناب سروان یه نگاه پدرانه بهم کرد و گفت: شاید حرفات درست باشه جوون ولی خوب چیزی که اینجا هست چک و سفته هایی به نام شماست که پاس نشده. و به این سادگی هم نمیشه ثابت کرد نزول بوده، بنابراین طبق قانون، حکم جلب شما صادر شده و شما بازداشتی. اما اگه شکایت و ادعایی در مورد نزول و اون فرد داری میتونی یه شکایت جدا مطرح کنی تا رسیدگی بشه. فعلا امشب پیش مایی تا صبح.
از اتاق افسر نگهبان که اومدم بیرون ازشون اجازه خواستم که به پدر و مادرم یه زنگ بزنم. بابا و مامان دیروز رفته بودند تبریز خونه اقوام و تا آخر ماه قرار بود اونجا بمونند. منم نمیخواستم با خبر بازداشتم نگرانشون کنم. برای همین فقط بهشون گفتم جایی هستم و گوشیم خاموشه. کاری بود خودم بهشون زنگ میزنم. با اینکه میدونستم سخت باور میکنند خداحافظی کردم و رفتم بازداشتگاه. توی بازداشتگاه خسته تر از همیشه ، داشتم حس تازه ای از #بی_خوابی رو تجربه میکردم. با خودم فکر میکردم، به زندگی، به آدما و اتفاقات این چند وقته. به این که چقدر این سرنوشت رو خودمون رقم میزنیم، با اشتباهاتمون، رفتارهامون، خوبی ها و بدی هاهون و حتی دلتنگی هامون. تو همین فکرا بودم که دیدم نگهبان صدام کرد و گفت: بیا بیرون ملاقاتی داری.
وقتی رفتم بیرون یلدا رو دیدم. گفتم یلدا تو اینجا چیکار میکنی؟ بقیه کجان؟ گفت: بچه ها بیرونند، اجازه نمیدادند که کسی بیاد تو. منم با کلی خواهش و تمنا گفتم خواهرشم ، اجازه دادند اومدم تو.
حالا تو بگو داستان چیه علیرضا؟
– هیچی، یه چند تا چک داشتم که پاس نشد و اونا هم جلبم رو گرفتند.
گفت: چکهای مغازه است؟
گفتم اره.
با ناراحتی گفت: من نمیدونم علیرضا، اون مغازه چی بود که هم سرمایه ات رو نابود کرد ، هم رابطه ات با دیبا رو و هم الان اینطوری اسیرت کرده.
تا گفت دیبا سرم رو اوردم بالا و بهش گفتم: راستی یلدا خواهشا دیبا نفهمه. دوست ندارم بدونه من اینجام.
_ شرمنده علیرضا. همون موقع تو رو داشتند میاوردند کلانتری ، دیبا از بیمارستان بهم زنگ زد گفت که ساعت سعید جامونده تو بیمارستان و ازم خواست برم بگیرم ازش که منم ناخودآگاه گفتم تو رو گرفتند و داریم میریم کلانتری.
_ ای وای… حالا کلی ناراحت میشه. اخلاقشو میدونم، الان هزار تا فکر و خیال میکنه. یلدا حداقل رفتی بیرون یه زنگ بهش بزن و بهش بگو چیز مهمی نیست. چمیدونم بگو سوتفاهم شده بود. یه چیزی بهش بگو ناراحت نشه.
خندید!
-به چی میخندی یلدا؟
-_ به تو وقتی اینطوری با تمام وجودت عاشقی! به رابطه ات با دیبا که سر یه مسخره بازی ببین به کجا کشیده. و به زندگی که چه قصه غریبیه!
حرفاشو با این جمله ادامه داد: میبینی علیرضا تو قلبی عشق هست، نفرت جایی نداره.
مامور کلانتری اومد و گفت وقت تمومه.
برگشتم تو بازداشتگاه و دوباره با یه دنیا دلتنگی شب را صبح کردم.
نا خودآگاه فرصتی پیدا شده بود برای کمی بیشتر به زندگی فکر کردن.

پایان قسمت هشت