به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت هفت

اون روز وقتی قضیه دیبا و فرشاد رو به یلدا گفتم، یلدا بدجور جا خوردش. دائما بهم میگفت: علیرضا تو مطمئنی؟ مگه میشه؟ اگه چیزی بینشون بود من حتما خبردار میشدم. اصلا دلیلت چیه که این حرفا رو میزنی؟
با دستهای به هم قفل شده رفتم سمت پنجره و گفتم: خودم دیدم! یعنی یکی از بچه ها بهم خبرداد.
اول باور نکردم. اما وقتی عکسشون رو دیدم خشکم زد، تمام دنیا رو سرم خراب شد، خواستم برم تو دانشکده بزنم اون فرشاد رو لت و پار کنم، اما یکم که فکر کردم دیدم اگه برگرده بگه به تو چه که دخالت میگنی، چی دارم بگم. ما که دیگه رابطه ای نداریم با هم… برای همین برگشتم… ولی لِه شدم و برگشتم.
یلدا با حالت دلداری دادن گفت: علیرضا شاید…
پریدم تو حرفشو گفتم: ولش کن. فقط یه سوال… یلدا واقعا تو از هیچی خبر نداشتی؟ دیبا تا حالا در مورد رابطه اش با فرشاد چیزی نگفته بود؟
گفت: فرشاد!؟
گفتم: اره.
جمله اش رو خبری کرد و گفت: نه، برگرد، جلوی پذیرش رو میگم… فرشاد!
سریع برگشتم. وای فرشاد بود. اومده بود بیمارستان.
خواستم برای اینکه باهاش رودررو نشم برم اما خانومی که تو پذیرش نشسته بود اتاق سعید رو نشون داد و فرشاد ما رو دید. یلدا ازم خواهش کرد فعلا به روم نیارم. فرشاد وقتی رسید به ما مثل همیشه لفظ قلم سلام و احوالپرسی کرد و گفت: بچه ها چی شده؟ سعید جان ما کجاست؟
یلدا جواب داد: دستش شکسته و الانم دکتر تو اتاقشه و داره معاینه اش می کنه.
همون لحظه دیبا و با دکتر از اتاق سعید اومدند بیرون و ما به سرعت رفتیم پیششون.
یلدا گفت: آقای دکتر حالش خوبه؟ مرخصه؟ دکتر گفت: بله فقط باید بیشتر مراقب باشه. میتونید ببریدش.
فرشاد سریع رفت تو اتاق و با صدای نسبتا بلند و جلب توجه گونه گفت: سعید جون داداش چه کردی با خودت؟ تو باید خیلی بیشتر مراقب خودت باشی. بابا فکر خودت نیستی فکر ما باش، حالا بهتری ایشالله؟!
با اینکه نمی خواستم ضعف نشون بدم ولی حضور فرشاد داشت اذیتم میکرد، بیشتر از این نمیتونستم خودخوری کنم. از یه طرف هم نگاههای پر حرف و سکوت معنی دار دیبا، دامن زده بود به سنگینی فضا. برای همین تصمیم گرفتم سریع سعید رو مرخص کنم و ببریم خونه. به یلدا گفتم خوب دکتر گفت مرخصه دیگه پس آماده شید بریم. به سعیدم گفتم: خوب دیگه سعید جون تو هم آماده شو باید بریم. دیبا گفت پس یلدا تو باید بیایی برگه ترخیص و اینا امضا کنی. و با دیبا داشت میرفت سمت پذیرش که گفتم راستی دیبا یه آژانس میگیری برای ما؟ فرشاد پرید جلو و گفت: آژانس چیه؟ ماشین من دم در پارک شده. سعید جون هرجا بخوایی بری میبرمت. گفتم: نه. مرسی مزاحم تو نمیشیم با آژانس راحت تریم. ولی فرشاد ول کن نبود. کلید کرد که من باید برسونمتون. وقتی دیدم فرشاد ولکن نیست به سعید و یلدا گفتم پس با اجازتون من دیگه میرم خونه. سعید گفت: خوب تو که ماشین نداری وایسا تو رو هم سر راه میرسونیم دیگه. مگه نه فرشاد؟ قبل از اینکه فرشاد جواب بده گفتم دستت نکنه سعید، با تاکسی میرم. اونطوری راحت ترم. ولی سعید اصرار کرد و فرشاد هم تو دربایستی گفت ماشین هست دیگه با هم میریم. و با اینکه از فرشاد متنفر بودم ولی به خاطر حرف سعید مجبور شدم قبول کنم.
فرشاد دست سعید و گرفت و گفت ما میریم سمت ماشین شما هم بیایید. منم رفتم سمت پذیرش پیش یلدا و دیبا. کارای ترخیص که انجام شد , از دیبا خداخافظی کردیم و من و یلدا رفتیم به سمت ماشین.
یلدا تو راهرو گفت: علیرضا وقت نشد درست با دیبا صحبت کنم ولی همچنان حدس میزنم یه سوتفاهم شده ولی باز با دیبا صحبت میکنم ببینم داستان از چه قراره.
گفتم: خودتو اذیت نکن. هرکسی حق داره واسه زندگیش خودش تصمیم بگیره. دیبا هم تصمیمش این بوده. با زور نمیشه که بهش بگی با این نباش با این باش. سکوت معنا داری کرد. انگار اونم داشت مطمئن میشد که دیبا با فرشید رابطه داره ولی میخواست به من دلداری بده.
رفتیم و سوار ماشین شدیم و چون خونه ما نزدیک تر بود اول قرار شد منو برسونن. تو راه برعکس سعید و فرشاد من و یلدا کاملا ساکت بودیم تا دم خونه.
وقتی رسیدیم به خونه دیدم یه ماشین پلیس دم در ایستاده. مامور داشت زنگ خونه منو میزد. رفتم جلو پرسیدم با کی کار دارید قربان؟ دارید زنگ خونه منو میزنید.
برگشت گفت: آقای علیرضا فرهمند؟ گفتم: بله خودم هستم.
گفت: شما بازداشتید …

پایان قسمت هفت