به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت شش

وقتی دیبا ازم پرسید قضیه تو و یلدا چی شد؟ و از اونجا که دیبا و یلدا دوستای صمیمی هم هستند، میشد فهمید منظورش از این سوال چیه. راستش بهش خیلی ساده گفتم: هیچی مهم نیست. یعنی اینجا الان جاش نیست. اما اون پی سوالش رو گرفت و گفت: ببین علیرضا تو میدونی که من و دیبا دوستای صمیمی و قدیمی هستیم. از طرف دیگه من تو رو یه پسر منطقی میدونم که معمولا تصمیمات عاقلانه ای تو زندگیش گرفته. توی قضیه تو و دیبا هم من تا حدود زیادی در جریان اتفاقای بینتون بودم و هستم. البته سعی کردم زیاد وارد رابطه تون نشم. ولی می دونم به دلیل مشکل مالیِ تو و توقعات خانواده دیبا، این رابطه به مشکل خورده. فک کنم دو ماه شد. اما واقعیتش اینه امروز وقتی شما دوتا رو دوباره کنار هم دیدم از نگاهها و رفتارتون فهمیدم این رابطه حیفه تموم بشه و خودتون میدونید ولی دارید به زور سرکوبش می کنید.
علیرضا به خدا حیف شما دوتاست. من حاضرم برم حتی با خانواده دیبا هم صحبت کنم، به هر حال اونا هم درک میکنند شرایط رو… نظر تو چیه؟
نمیدونستم چی بگم؟ چطور بهش بگم؟ اصلا بگم یا نگم؟ اما خوب یلدا تو این چند سال رفاقت من و سعید مثل یه خواهر نداشته کنارم بود و هست. و از اونجا که دوست صمیمی یلدا هم هست، شاید گفتن همه چی رابطه من و دیبا میتونست به نفع هم من و هم دیبا باشه. بنابراین تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم و قضیه رو بگم. بهش گفتم: ببین یلدا، شاید تا یکی دو هفته پیش واقعا تنها مشکل ما قضیه مالی من بود. ولی اگه بخوام باهات رو راست باشم، الان دیگه قضیه فقط اون نیست.
یلدا یکم جا خورد و با تعجب گفت: چی میخوایی بگی علیرضا، منظورت چیه؟
– بزار باهات روراست باشم یلدا. الان شرایط خیلی عوض شده و دیگه بهتره نه من به دیبا فکر کنم و نه دیبا به من.
_منظورت از شرایط عوض شده چیه؟
نمیدونم یلدا میدونست و نمیخواست به روش بیاره یا واقعا نمیدونست. اما آخه مگه میشه؟ یعنی دیبا هیچی بهش نگفته؟ شاید بهتر بود منم چیزی نمیگفتم ولی خوب شایدم خوب شد گفتم، نمیدونم ولی به هر حال حرفمو ادامه دادم و گفتم: راستش یلدا تو بهتر از هر کسی در جریان رابطه من و دیبا بودی. از همون اولش یعنی بعد فوت پدر و مادرت، زمانی که ماها بیشتر پیش شما میومدیم. یادته؟ من از دیبا خوشم اومده بود ولی نمیدونستم تو اون شرایط چطوری بهش بگم. یه بار ماشینش رو پنچر کردم تا خودم برسونمش دم خونه و تو راه باهاش صحبت کنم، ولی سعید از همه جا بیخبر، تریپ رفاقت برداشت و لاستیک زاپاس از همسایتون گرفت و پنچری ماشینشو درست کرد. وای که اون روز میخواستم سعید رو له کنم.
بعد چند وقت که رفت و آمدمون بیشتر شد، تو فهمیدی. اخ که چه داستانایی چیدم تا تو بهش بگی؟
اما تو میگفتی دیبا دختر جدی و سرسختیه به این راحتی ها راضی نمیشه. راستم میگفتی. یادته
یادته چه کارا که نکردیم و چه دلهره هایی کشیدم… تا آخر سر بهش گفتی، و بالاخره اون قبول کرد.
اخ که چه روزای خوبی بود. هیچ وقت تو زندگیم انقدر خوشحال و سرحال نبودم. دنیام یه رنگ دیگه بود. تجربه ای بی همتا… هی….یادش بخیر
با یادآوری خاطرات اونرئزا هنوزم قند تو دلم آب میشد. یه آه به یاد اون روزا کشیدم و ادامه دادم: اما حالا چی؟
یلدا بی اختیار پرسید: حالا چی علیرضا؟ چرا نمیگی چی شده؟ شاید من بتونم کمک کنم؟
از رو صندلی بلند شدم و گفتم: نمیدونم خبر داری یا نه… اما… دیبا خانوم، دوست صمیمی شما، آخرین عشق زندگی من … گویا رفتند تو یه رابطه جدید.
از رو صندلی بلند شد و پریشون گفت: چی؟ دیبا؟ اصلا معلوم هست چی داری میگی علیرضا؟ امکان نداره. تو مطمئنی؟ رابطه جدید؟ با کی؟
خیلی سخت آب گلومو قورت دادم و پنج حرف رو کنار هم چیدم و با تنفر گفتم: فرشاد!

پایان قسمت شش