به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت پنج

بعضی وقتا آدما به کسی نیاز دارند که باهاش بتونن راحت حرف بزنن و درد و دل کنند.
سعید هم از یکسال پیش که پدر و مادرش رو در یه تصادف تو جاده شمال از دست داده بود، این حسِ نیاز به همدرد، مخصوصا از نوع جنس مخالف رو، به شدت احساس میکرد.
اینا رو روانشناسی که یلدا و سعید بعد تصادف پیشش می رفتند، به یلدا گفته بود.
برای همین سعید گاهی وقتا تصمیمات احساسی بعضا اشتباه می گرفت. و یلدا و من سعی میکردم بیشتر مراقب اینگونه تصمیماش باشیم.
بحث اون روز منم با سعید به واسطه همین حس مراقبتی بود که داشتم. اما همه واقعیت این نبود.
اون روز اتفاقای غیرقابل پیش بینی زیادی افتاده بود که فشار روحی عجیبی رو بهم وارد کرده بود.
پس از چند وقت، رویارویی مجدد با دیبا، یه حس غریب رو تو وجودم تزریق کرده بود. حسی متشکل از عشق من به دیبا که هیچوقت در دلم خاموش نمیشه و عذاب حرفهای پیرامونش که این چند وقته حالم رو به شدت بد کرده بود.
اون روز وقتی از اتاق سعید اومدم بیرون رفتم پیش دخترا که سمت صندلی ها ایستاده بودند و حرف میزدند.
تارسیدم بهشون دیبا خیلی تابلو گفت: من برم ببینم چرا دکتر نیومد و رفت.
یلدا گفت: علیرضا… خواستم از رفتارم تو اتاق ازت عذرخواهی کنم. یکم عصبی بودم برای همین نفهمیدم چی گفتم. ببخشید.
گفتم: خواهش میکنم، درک میکنم. بعد از فوت پدر و مادرتون مسئولیت تو سنگین تر شده.
اومد نزدیک تر و گفت: راستی داستان سارا چیه؟ من نگرانم علیرضا. میترسم داستان نسرین تکرار شه.
-راستش دیبا منم کامل نمیدونم، با گفتن اینکه همه چی رو میدونم خواستم یه دستی زده باشم به سعید. تنها چیزایی که میدونم همونجا جلوی سعید گفتم. اما موضوعی که هست اینه که من به دوتا قضیه مشکوکم، یک اینکه این دختره سارا واقعا از یه خانواده پولدار و درست و حسابیه یا نه و دوم اینکه رابطه فرشاد این وسط چیه.
– فرشاد چرا؟
با تنفر گفتم: اون فرشاد لعنتی! هرجا یه مشکلی هست، حتما اسم اونم هست. من مطمئنم فرشاد این وسط یه موشی داره میدوونه. وگرنه سارا دختری نیست که با زبون خجالتی سعید مخش بخوره و اینطوری عاشق و معشوق بشوند.
یلدا نگران تر از قبل گفت: علیرضا مطمئنی؟
– اره. وقتی سعید رو اوردم فرشاد زنگ زد و پیگیر این شد که سعید چرا نرفته سرقرار. که بعدا فهمید تصادف کرده و من گوشی رو جواب دادم، منکر همه چی شد.
– یلدا از ناراحتی نشست رو صندلی کنار آب سردکن و گفت: نمیدونم با سعید چیکار کنم دیگه. مغزم جواب نمیده. نمیتونم هم مثل بچه ها دم به ساعت دنبالش باشم و بگم اینکار و بکن و اینکار و نکن.
درکش میکردم. خسته شده بود. تمام بار زندگی رودوشش بود و حالا هم اذیت های سعید. تنها چیزی که میتونستم بهش بگم این بود که: نگران نباش. من همه تلاشم رو میکنم مثل یه رفیق واقعی هوای سعید رو داشته باشم. امروز هم که دیدی اینطوری شد، من واقعا مقصر نبودم، میخواستم از دور حواسم بهش باشه تا ببینم داستان این دختره سارا چیه که اون موتوری نامرد خورد بهش و در رفت.
یلدا با شرمندگی گفت: نه بابا این حرفا چیه. تا همین قدر هم لطف کردی هواشو داشتی. حرفای تو اتاق منو هم جدی نگیر، عصبی بودم یه چیزی گفتم. خودت که بهتر میدونی، تمام نگرانی من بخاطر توصیه های دکترش هست که گفت تا یه سال حداقل نزارید هیچ تصمیم مهمی تو زندگیش بگیره، چون به شدت احساسی و از روی مشکلات روحی که باهاش روبروست این تصمیام به نفعش نخواهد بود. بعدشن تو خودت هزار تا مشکل داری، قرار نیست مشکلات ما هم بهش اضافه بشه.
بعد بهم تعارف کرد برای نشستن رو صندلی. متوجه شدم موضوع دیگه ای رو میخواد مطرح کنه. با رفتن دیبا ،حدس زدنش سخت نبود. وقتی نشستیم رو صندلی برگشت گفت: علیرضا میتونم یه سوال بپرسم؟
گفتم: اره. حتما.
گفت: بین تو دیبا چی شده؟ قضیه چیه؟

پایان قسمت پنج