به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت چهار

اون روز وقتی یلدا گفت بگو، بر خلاف میلم بهش گفتم: اونی که سعید باهاش قرار داشت نسرین نبود. سارا بود!
یلدا با چهره ای خوشحال از اینکه سعید با نسرین قرار نداشته اما نگران از اینکه سارا کیه ، از من پرسید: سارا؟ سارا کیه دیگه؟
یه نگاه به سعید کردم و از سکوتش متوجه شدم همچین بدش نیومده از گفتن این موضوع به یلدا، چون همیشه مشکل داره با گفتن خواسته هاش به خواهر بزرگش.
گفتم: سارا همکلاسی جدید آقا سعید هست که تازه از دانشگاه اراک انتقالی گرفته به تهران.
یلدا برگشت سمت سعید و گفت: سعید… تو با این دختره سارا چه صنمی داری؟ چرا به من تا حالا چیزی نگفتی؟
وسط ماجرا دیبا اومد تو اتاق و گفت: بچه ها ببخشید باید بریم بیرون تا دکتر بیاد سعید رو معاینه کنه تا اگه مشکلی نیست مرخص بشه. باید اینجا خلوت باشه.
تا خواستیم بریم بیرون سعید دستم رو گرفت و رو کرد به یلدا و دیبا گفت شما برید، علیرضا هم الان میاد.
وقتی دخترا رفتند بیرون، سعید برگشت بهم گفت: جلو یلدا نخواستم بگم، اما تو آمار سارا رو از کجا داری؟
-خبرا زود می پیچه سعید خان. اونم یه همچین خبرایی.
-نه مثل اینکه غیر از هک و نفوذ به کامپیوتر دیگران، نفوذ کردن تو زندگی آدمها رو هم خوب بلدی.
-اولا اینکه من تو سیستمهای مشکل دار نفوذ میکنم تا مشکلات امنیتیشون رو متوجه شم و جلوی نابودیشون رو بگیرم. ثانیاتو تو زندگی تو نفوذ نکردم. فقط به وظیفه رفاقتم عمل کردم که کج نری. حالا بگو ببینم چطور با این دختره سارا آشنا شدی؟
برگشت پشتش رو کرد به من با صدای کش دار گفت: ای بابا… یلدا رفت حالا نوبت توئه. بعدشم تو که همه چی رو میدونی دیگه چرا می پرسی؟
– اره یه چیزایی میدونم، اما خیلی چیزا هم هست که نمیدونم. مثلا ربط این موضوع رو با فرشاد نمیدونم.
– فرشاد؟ فرشاد ربطی نداره به این موضوع.
رفتم روبروش و گفتم ببین سعید فرشاد زنگ زد و وقتی من جواب دادم فک کرد تویی و یه چیزایی رو نا خواسته گفت، پس حالا مثل بچه آدم بگو داستان کامل از چه قراره.
نگاهشو کرد به من گفت: علیرضا میخواهی به چی برسی؟ اره امروز ما با هم قرار داشتیم. مثل هزار تا دختر پسره دیگه.
_ما؟ افرین… پس مثل اینکه قضیه خیلی جدیه!
ببین علیرضا من دستم شکسته و یه درد به دردام اضافه شده. الانم اصلا حوصله بحث با تو رو ندارم.
با نگاهی خونسرد و لحنی طعنه دار گفتم: بحثی نیست. فقط نمیدونم چرا تو هرکی رو میبینی باهاش تیریپ برمیداری؟! البته آفرین، پیشرفت خوبی داشتی تو انتخابت. از نسرین، دختر به ظاهر دانشجویی که هشتش گرو نهش بود و معلوم نبود خانوادش کی هستند و … ، رسیدی به سارا، یه دختر به ظاهر باکلاس امروزی، با خانواده پولدار. نه واقعا پیشرفت خوبیه….
عصبانیتش رو پنهون کرد و با تیکه بهم گفت: نه معلوم شد اطلاعاتت از منم بیشتره. غیر از کامپیوتر فک کنم تو دانشگاه درس آمار رو هم خوب پاس کردی. دیگه چی میدونی؟ یا بهتره بگم چی نمی دونی…
– شاید آمار رو با نمره خوب پاس کرده باشم، اما حسابم زیاد خوب نیست. برای همین هر چی حساب میکنم ، حس میکنم یه جای کار می لنگه.
مثلا نمی فهمم رو چه حسابی این سارا خانوم که من به شدت بهش مشکوکم و به قول بچه ها با شاه فالوده نمیخوره و هنوز یه ترم نشده اومده دانشکده ما ، چطور یهو عاشق تو شده و با تو قرار گذاشته!
تو که حسابت خوبه بگو، یه جای کار نمی لنگه؟
-چرا! ولی اونجایی که می لنگه زندگی منه که انگار باید واسه همه کارامو توضیح بدم.
– من همه نیستم ، رفیقتم الاغ…
– رفیق؟! یا آمارگیر و خبربیار این و اون؟
از این حرفش ناراحت شدم و ترجیح دادم دیگه اون بحث رو ادامه ندم و ناراحت از اتاق زدم بیرون اما گوشی سعید که دستم جامونده بود زنگ خورد. سارا بود. چندبار هم زنگ زده بود ولی من جواب نداده بودم.
برگشتم تو اتاق و گوشی رو به سعید دادم و آروم در گوشش گفتم: سارا خانوم زنگ زدن. فک کنم واسه عیادت. نمیخوایی آدرس بدی حضوری تشریف بیارند؟

پایان قسمت چهار