به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت سه

مثل اینکه قرار نبود مشکلات اون روز تموم بشه.
اون روز وقتی خواستم از بیمارستان بیام بیرون دم در یلدا رو دیدم. خودمو آماده کرده بودم برای هزار توجیه و حرف و بحث، اما متوجه شدم اصلا یلدا منو ندیده، از نگهبانی آدرس اورژانس رو گرفت و به سرعت به سمت اورژانس رفت. اصلا حال خوبی نداشت. اضطراب و نگرانییش از دور هم پیدا بود. نمیدونم چرا وقتی با این حال دیدمش یه عذاب وجدان عجیبی کل وجودمو گرفت. طوری که از رفتن پشیمون شدم. یه جورایی خودم رو مقصر میدونستم. من قرار بود بیشتر هوای سعید رو داشته باشم ولی حالا سعید با دست شکسته رو تخت بیمارستانه. دائم یه حسی بهم میگفت باید برم و همه چی رو به یلدا توضیح بدم. من به یلدا قول داده بودم اگه سعید یه وقتی یه جایی خواست کج بره جلوشو بگیرم. اما حالا چی وسط ماجرا سعید و تنها گذاشتم و دارم از معرکه فرار میکنم.
کمی جلوتر یه شیر آب بود، رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم، خودم رو جمع و جور کردم و برگشتم تو اورژانس.
وقتی رفتم تو اتاق. یلدا پشتش به من بود داشت با لحن تند به سعید میگفت: این بود نتیجه اون همه نصیحت و صحبت که با هم کردیم سعید؟ تو بهم قول داده بودی سمت اون دختره نری. بعد میزنی زیر قولت؟ خجالت نمیکشی؟
پریدم تو صحبتاشون و یلدا رو مخاطب قرار داذم و گفتم: اونیکه باید خجالت بکشه منم.
یلدا برگشت و تا منو دید جا خورد ولی سعید بیشتر.
با صورتی شخم خورده از روزگار که نگرانی توش کشت شده بود، بهم گفت: به به. علیرضا خان. دست شما درد نکنه. همیشه انقدر خوب مراقب رفیقاتون هستید؟
سعید گفت: یلدا تو از من عصبانی چرا سر علیرضا خالی میکنی؟
گفت: حرف نزن سعید. از علیرضا بیشتر از تو عصبانی ام.
گفتم: سعید ایرادی نداره بزار بگه. حق داره. اما ببین یلدا…
– نه تو ببین علیرضا… ببین رفیقت رو که چه بلایی سرش اومده. این بود معنی جمله یلدا نگران سعید نباش. مثل برادر خودم مراقبشم؟
سعید گفت: یلدا منکه چیزیم نشده، چرا انقدر شلوغش میکنی؟
در تایید حرف سعید گفتم : یلدا خدا رو شکر خطر رفع شده. دیبا بهم گفت که یه مدت کوتاه دستش تو گچ باشه خوب میشه.
ولی یلدا همچنان با عصبانیت ادامه داد؛ دستش خوب میشه. فکرش چی؟ خاطرخواهی اون دختره چی؟ اونا چجوری خوب میشه. با قرار گذاشتن پنهونی با نسرین؟
با این حرفش سعید ناراحت شد و گفت: باز شروع کردید که. بابا مگه من بچه ام که هی میخواهید مراقبم باشید.
یلدا گفت: بچه ای دیگه وگرنه من نباید بیست و چهار ساعت برات بپا بزارم.
یه لیوان آب برداشتم و دادم به یلدا و گفتم: تو الان عصبانی هستی. اینجا هم بیمارستانه نمیشه جر و بحث کرد. و با اشاره بهش گفتم الان وقتش نیست.
سعید عصبانی شد و بهم گفت: چرا ایما و اشاره می کنی علیرضا. چیو میخوایی توضیح بدی که جلوی من نمیتونی؟ اینکه بپای خوبی برام نبودی. فکر کردی من نمیدونم تعقیبم میکردی. چند وقته عین چی مراقبی کج نرم و کج بیام. من همه چی رو میدونم علیرضا.
از این حرفش ناراحت شدم بهش گفتم: سعید تو خیلی چیزا رو میدونی اما نمیدونی کی رفیقته و کی دشمنت. نمی دونی که منو میپیچونی و با فرشاد میریزی رو هم که قرار امروز رو هماهنگ کنید و آخرش میشه این بلایی که سرت اومد. میبینی منم خیلی چیزا میدونم، بارها هم بهت گفتم و با هم حرف زدیم ولی همیشه با همین دونستناته که اینطوری تو حچل میفتی.
یلدا عصبانی از هر دوی ما گفت: سعید تو که تکلیفت معلومه، بعدا باهات کار دارم اما علیرضا از تو انتظار نداشتم. تو که میدونی من چقدر از نسرین بدم میاد، بجای اینکه جلوشو بگیری و نذاری بره سرقرار، از پشت فقط تعقیبش میکنی!؟ که چی بشه؟
بهش گفتم: یلدا تو همه چی رو نمیدونی… بهت توضیح میدم.
عصبانی تر و با صدای بلند گفت: چی رو میخواهی توضیح بدی؟ چی رو نمیدونم؟ چرا نمیگی؟
بر خلاف میلم، عصبانی گفتم: میخوایی بدونی. پس بدون اون دختری که سعید باهاش قرار داشت اصلا نسرین نبود… سارا بود.

پایان قسمت سه