به نام خدا

بی خوابی
نوشته : علیرضا داودی نیا

قسمت دو

زنگهای پشت سر فرشاد عصبیم کرده بود، اگه دست خودم بود دوست داشتم تمام دق و دلیمو سرش خالی کنم و ازش انتقام بگیرم ولی نمیشد. اصلا شرایط مناسبی نبود. از طرف دیگه هم حس رویارویی با یلدا تو اون موقعیت به عصبانیتم اضافه کرده بود.
بالاخره با عصبانیت بیشتر از قبل جوابش رو دادم و گفتم؟ چیه فرشاد؟ چرا ول نمیکنی؟
با پررویی گفت: تو چرا تلفن سعید رو جواب میدی؟ خود سعید کجاست؟
– تو چاهی که تو براش کندی.
– چاه چیه؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
– می خواهی بدونی؟ سعید بیمارستانه. نزدیک همون قراری که گذاشتی براش، تصادف کرد.
جا خورد و با صدای ترسیده پرسید: تصادف؟ بیمارستان؟ حالا حالش چطوره؟ زندست؟
با تنفر گفتم: فرشاد. چرا هر جا تو هستی یه اتفاق بدم هست؟ ببین دور سعید رو خط بکش. تو و سعید هیچ نقطه مشترکی برای رفاقت ندارید. من نمیدونم چی تو سرته ولی این هم به نفع خودته هم به نفع سعید…
– چی میگی علیرضا؟! من میگم حال سعید چطوره تو نصیحت میکنی منو. کدوم نقشه، کدوم چاه؟
– فرشاد می خواهی چیو ثابت کنی. هر کی نشناست من تو رو خوب میشناسم. واسه من چهارتایی نیا.
وسط صحبتامون دیبا برگشت تو اتاق و مجبور شدم تلفن رو قطع کنم. ازش پرسیدم: چی شد؟ به یلدا گفتی؟
– بهش گفتم… هم جا خورد هم کلی عصبی شد. الانم تو راه بیمارستانه!
– از همین میترسیدم. الان داستان داریم باهاش.
دیبا رفت سمت آب سرد کن و یه لیوان آب برام اورد و گفت: بخور، حالتو بهتر میکنه.
با اینکه به شدت تشنم بود، دستش رو رد کردم.
ناراحت شد ولی به روش نیاورد. فقط گفت: علیرضا مطمئنی همه چی روبراهه؟ اتفاق دیگه ای نیفتاده؟ چرا یلدا انقدر عصبانی بود. داستان چیه؟ بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم.
راستش حضور دیبا در کنارم آرامشبخش بود و به شدت آرومم میکرد. اما همچنان دلم باهاش صاف نبود و یه جورایی حضورش رو قرضی حساب میکردم و اصلا آماده این رودررویی نبودم. از طرفی حوصله رودررویی با یلدا هم نداشتم. بنابراین تصمیمم رو گرفتم.
از رو صندلی بلند شدم و به دیبا گفتم: ببین دیبا، به حرمت اون گذشته ای که با هم داشتیم، ازت یه خواهش دارم، حواست به سعید باشه چون من باید برم. فعلا ازم چیزی نپرس. من امروز روز خوبی نداشتم، الانم یلدا بیاد با هم بحثمون میشه. من بهتره برم. نپرس چی شده. شاید بعدا همه چی رو برات توضیح دادم. میدونم درکم می کنی. مرسی.
از اون لبخند های خاص و پر معنیش زد و اومد نزدیک تر و گفت: باشه. اینبارم هر چی تو بگی.
سنگینی جمله دیبا سختی امروزم رو تکمیل کرد. هنوز تو چشماش عشق رو میدیدم. اون بلد نبود مثل من نگاهشو بدزده و دوست داشتنش رو مخفی کنه. همیشه چشماش لوش میدادند. ولی همچنان بخاطر این داستانهای اخیر دلم باهاش صاف نبود، گرچه هنوز هم باورم نمیشد من و دیبا دو ماهه با هم نیستیم. یعنی هر کسی که مارو میشناخت باورش نمیشد. بالاخره با دزدیدن نگاهم ازش از بیمارستان اومدم بیرون. خراب و داغون. اما انگار قرار نبود سختی های اونروز تموم شه…
دم در بیمارستان که داشتم از در میرفتم بیرون ناگهان یلدا رو دیدم…

پایان قسمت دو