به نام خدا

داستان بی خوابی
نوشته: علیرضا داودی نیا

قسمت یک

سعید مراقب باش… سعید…
وای…. یا حسین….
سعید… سعید… صدامو میشنوی؟!
یکی زنگ بزنه آمبولانس؟!
وای به یلدا چی بگم…؟! خدایا کمک کن.
بلند بلند داد میزدم و برای سعید کمک میخواستم. آمبولانس رسید و سعید رو بردیم بیمارستان شهدای تجریش.
به محض رسیدنمون به بیمارستان سعید رو بردند تو اورژانس و منم رفتم دنبال کارای پذیرش که پرستار گفت: آقا… آقا… موبایل دوستتون زنگ میزنه.
موبایل رو گرفتم. دیدم یلداست. رد تماس دادم. واقعا نمی دونستم چی باید بهش بگم. اصلا چطور بهش بگم. ولی اون ول کن نبود. زنگ پشت زنگ.
با خودم گفتم بالاخره که چی… باید بدونه.
اما آخه اگه پرسید اونجا چیکار می کردید، چی بگم؟
تو شیش و بش گفتن یا نگفتن به یلدا بودم که دیدم یکی گفت: علیرضا… علیرضا…
یا خدا… صدای دیبا بود.
دیبا از دوستای مشترک من و یلدا بود که تو بیمارستان شهدای تجریش داشت دوره دکتراش رو میگذروند. چند وقتی بود ندیده بودمش و بدلیل یه یه سری اتفاقات باهم سرسنگین بودیم. اما اونروز شرایط سعید فضا را استثنا یکم متفاوت کرده بود و حضور دیبا تو بیمارستان میتونست کمک خوبی باشه. برای همین بی تفاوت به گذشته برگشتم و گفتم: دیبا تو اینجا چیکار میکنی؟
گفت: وا.. من که سرکارمم تو اینجا چیکار میکنی؟
– من…. اِ….
– علیرضا چیزی شده؟
– راستش چجوری بگم. سعید تصادف کرده، یعنی ماشین بهش زده و …
گفت: چی!؟ کِی؟! الان کجاست؟!
گفتم: بردنش اورژانس و ….
نذاشت حرفم تموم شه و دوید سمت اورژانس….
منم رفتم پذیرش تا کارای سعید رو انجام بدم. تموم وجودم نگران بود. با اینکه رفاقت من و سعید خیلی قدیمی نبود اما به خاطر اتفاقی که پارسال برای سعید افتاد، رفاقتمون عمیق شده بود. تمام مدت دعا دعا میکردم حالش خوب باشه. کارای پذیرش رو که انجام دادم رفتم اورژانس پیش سعید که دیدم نیست و فقط دیبا اونجا بود. گفتم: سعید چی شد؟
– نگران نباش حالش خوبه. فقط دستش شکسته که بردند دستش رو گچ بگیرند. ولی حال عمومیش خوبه و بزودی بهتر هم میشه. نگران نباش.
خیلی نگران بودم، ولی باز خدارو شکر به خیر گذشت.
دیبا موبایلش زنگ خورد و گفت ببخشید من الان برمیگردم و از اتاق رفت بیرون. تو همین حال و هوا بودم که موبایل سعید دوباره زنگ خورد و این بار فرشاد بود. فرشاد هم دانشگاهی من و سعید بود. پسر رفیق باز و به شدت خوشگذرون و به نظر من الافی که من باهاش میونه خوبی نداشتم ولی سعید باهاش بیشتر رفیق بود. تا گوشی رو جواب دادم گفت: سعید کجایی پس؟ بابا این دختره ده بار به من زنگ زد، مگه نرفتی سر قرار؟
عصبانیت هم به استرسم اضافه شد. باید حدس میزدم این قرار کار فرشاد بوده باشه. با همون عصبانیت برگشتم گفتم: فرشاد… پس کار تو بود. خیلی آشغالی فرشاد… و تلفن رو با همون عصبانیت قطع کردم.
دیبا برگشت تو اتاق و ازم پرسید کی بود چرا انقدر عصبی شدی؟
-هیشکی. مهم نبود.
– ولی مثل اینکه مهمه چون دوباره داره زنگ می زنه. گوشی رو گذاشتم تو جیبم و سرسنگین گفتم: مهم نیست از دوستای سعید بود. بعدا خود سعید باهاش صحبت میکنه.
با نگاهی که معلوم بود باور نکرده گفت: اوکی و ادامه داد: راستی به یلدا گفتی؟ خبر داره؟
اخ اخ یلدا… پاک یادم رفته بود.
با اضطرابی که نمیشد پنهون کرد گفتم: راستش نه! یعنی اصلا انقدر هول شدم یادم رفت به یلدا زنگ بزنم. اگه بتونی تو زحمتش رو بکشی عالی میشه.
گفت حتما و رفت تا به یلدا زنگ بزنه.
زنگ های پشت هم فرشاد یه طرف، حضور دیبا و اون اتفاقات بینمون یه طرف، حالا هم باید خودم رو آماده میکردم برای رو در رو شدن با یلدا…

پایان  قسمت یک