بی خوابی – قسمت بیست و یک (پایان فصل یک)

داستان بی خوابی
به نام خدا بی خوابی نوشته علیرضا داودی نیا قسمت بیست و یک خیلی وقت بود من و دیبا با هم حرف نزده بودیم. شاید دلیل خیلی از این سوتفاهمات…
نمایش مطلب

بی خوابی – قسمت نوزده

داستان بی خوابی
به نام خدا بی خوابی نوشته علیرضا داودی نیا قسمت نوزده فرشاد راست میگفت. انگار ما خیلی چیزا رو نمی دونستیم. تو همین بین موبایل من زنگ خورد. بهنود بود.…
نمایش مطلب

بی خوابی – قسمت هجده

داستان بی خوابی
به نام خدا بی خوابی نوشته علیرضا داودی نیا قسمت هجده گویا فرشاد خبری از سارا بدست اورده بود یا اینکه میخواست در اینباره صحبت کنه. چون وقتی به سعید…
نمایش مطلب

بی خوابی – قسمت شانزده

داستان بی خوابی
به نام خدا بی خوابی نوشته علیرضا داودی نیا قسمت شانزده وقتی سعید رو انقدر خوشحال میدیدم تموم سختی ها رو فراموش میکردم. مثل اینکه اوضاع واقعا داشت خوب میشد.…
نمایش مطلب